+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:2  توسط مك كيب
|
من خیلی وقت بود بند و بساطم رو جمع کرده بودم که از اینجا برم به چند دلیل.یکی اینکه اینجا احساس وبلاگ نویس بودن میکردم و به شدت احساس میکردم باید مخاطب رو راضی کنم.بعد به همین دلیل بعضی وقت ها به زور میخواستم آپ کنم.از طرف دیگه هم همیشه نگران این بودم که با پست های چرتم کار دانیال رو خراب نکنم.حالا جمع کردم میرم یه جایی که از این حرفا نباشه و مث بچه آدم کار خودم رو بکنم.دانیال هم گویا داره جمع میکنه بره یه جا دیگه بنویسه.با این اوصاف سن لورنزو تعطیل.
آدرس جدید من اگه کسی خواست بخونه:
Hamid's Forgotten Hopes
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:37  توسط باکونون
|
عکس تحسین شده سال
حیف است این شاهکار را در اندازه واقعی نبینید.اینجا کلیک کنید.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:32  توسط باکونون
|
تو رو خدا موقع صکص توی آینه نگاه نکنید. ینی اصن جایی که آینه هست با کسی صکص نکنید.میدونم اینجور چیزا خیلی برنامه بردار نیست ولی شما تلاشتون بکنید موقع صکص توی آینه نگاه نکنید. من واسه خودتون میگم وگرنه واسه من فرقی نمیکنه شما کجا صکص کنید. ولی خیلی بدجوره درست وقتی داری ارگاسم میشی سرت بیاری بالا و خودت توی آینه ببینی.فرقی هم نمیکنه با کی صکص کنی با زنت با شوهرت با دوسپسرت با یه جنده. فقط توی آینه نگاه نکنین. لعنتی ها همه جا هم آینه کاشتن توی دسشویی تو حموم توی اتاقخواب حتی نمیشه با یکی روی ماشین لباسشویی صکص کرد روی اون هم آینه گذاشتن.توی اتاقخوابم هم هست حتی روی تخت خودم هم آسایش ندارم.توی اکثر جندهخونهها آینه گذاشتن. خوبی جندههای دوزاری و جندهخونههای پایین شهر همینه. آدم توی یه اتاق که داره سقفش میریزه صکص بکنه بهتر از اینه که خودش توی آینه ببینه. تورو خدا واسه خودتون هم که شده جایی که آینه هست صکص نکنید. بدترین جا هم روی میز آرایشه.وسط اون همه ماتیک و خط چشم و کلی مزخرف دیگه وقتی که دختره نشسته روی میز آزایش و تکیه داده به آینه و تو کمر به بالای خودت میبینی فاجعه است.فاجعه.اصن به خاطر احساس گناه و این مزخرفات نمیگم که توی آینه نگاه نکنین من فقط واسه خودتون میگم. خیلی بده آدم هیکل و صورت خودش موقع صکص توی آینه ببینه. فرقی هم نمیکنه که هیکل شما یا اونی که باهاش خوابیدین چجوری باشه هرچقد هم که خوش هیکل و صکصی باشه بازم افتضاحه.افتضاح.
از کتاب فجایع طبیعی اثر تام ویتس
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط مك كيب
|
اون بالا ايستاديم دو تايي.زل زده تو چشمام با اون چشم هاي سياه حريصش كه هيچ ابايي نداره از گفتن اينكه چي ميخواد.سرم رو گرم مي كنم به ماشين هايي كه تند و تند از زير پامون رد ميشن و اين تابلوهاي گنده تبليغاتي نمي ذارن ببينن اين بالا چي ميگذره.چند ثانيه كه چشمام ثابت ميمونه رو خط كشي هاي وسط بزرگراه،يه سقلمه ميزنه بهم كه:هي!منو نگاه كن!ميخوام با چشمام قورتت بدم!
برميگردم يه نگاه ميندارم تو چشماش.نزديكه.زيادي نزديكه.اصولا تو اينجور مواقع يه اتفاقاتي ميفته...اما نه واسه من.من همچنان خط كشي هاي وسط بزرگراه رو ترجيح ميدم.
پ.ن:اين روزها هر چي نوشتم بيش از حد شخصي بوده،يا بيش از حد رمانتيك،يا بيش از حد توهين آميز و اين شده كه آپ نكردم(بهتر!)اين مطلب رو هم گذاشتم كه دل خودم خوش باشه اينجا هنوز زنده س،با كلي ترديد.
يك ماه و يك هفته س كه تلفن خونه قطعه.قراره بزودي وصل بشه.به همين مناسبت يه هفته جشن و پايكوبي داريم با اجراي زنده موسيقي و رقص محلي و ...بعدشم واسه م گلريزون بگيرين ميخوام "اينترنت پر سرعت" بگيرم.ممنون.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط باکونون
|
- حمید
×هوم؟
- پاشو بیا
× بیام چیکار؟
-بیا شمعاتو فوت کن.
×که صد سال زنده باشم؟
- هوممم...میگم...می خوای نیای؟
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:12  توسط باکونون
|
- ای شهر پر ازدحام/ چنان آکنده از خواب و رویایی/ که روز روشن، جنی به رهگذری/ حمله میکند. (بودلر)
- گوگول مثل همه روسها عاشق انداختن چیزهای مهم در آتش بود.
- از هر ده هزار نفر ایرانی یک نفر معنای وطن را نمیداند.
- آمریکاییها دیوانهاند.راحت قبول میکنند که یک نفر میتواند الکلی، معتاد، همسر آزار و حتی روزنامه نگار باشد. اما اگر آن آدم رانندگی نکند به نظرشان عجیب میآید. (میشه کنار امریکاییها ایرانیها رو هم اضافه کرد)
- میگویی که "اولیا را نشان ها باشد" تو کهای اولیا را تا نشانها بدانی؟
- به صفا ما را ببینی، به اعتقاد، درگذری. خدات گشایش بدهد! ما را اصلی است و فرعی. چون اصل بگیری، فرع فرتوت نشود.
(معنی تیتر اینه: من با شور شیفته شورم)
(کتاب مقالات شمس بسیار کتاب خوبیست.فقد چیز زیادی ازش نمیفهمم.مثل جمله آخر)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط مك كيب
|
- تو در موقعیتی نیستی که بخای حسودی کنی.(از فیلم کوفت، دروغها و نوار ویدئو خطاب به همه عشاق جاکش)
- نقاشان و پیکرتراشان، سازندگان و فروشندگان پرترههای زنان، مطربان، هنرپیشگان، رقاصان، بندبازان و دلقکان را بایستی از شهر بیرون راند و یا پست ترین مراتب اجتماعی را به ایشان اختصاص داد چون به واسطه مشاغل پستی که دارند هنری جز ایجاد پلیدی و لذات عبث ندارند و نهایتا وجودشان موجب فساد منش شهروندان شریف است.
- به نظر من رمانهایی که تکنولوِژی را کنار میگذارند، درست مثل املهایی که امور جنسی را نادیده میگیرند، تصویر غلطی از زندگی ارائه میدهند.(ونهگات)
- کشش دینامیکی: باکونون عقیده داشت که جوامع خوب فقط با بسط خیر در برابر شر، و با وجود حفظ دائمی تنش میان این دو نیرو ساخته میشود.
(فاق کوتاه آفت لگن است/کون گشاد آفت وبلاگ)
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:39  توسط مك كيب
|
جانم فدای سرب هوایت و فساد عیانت،روسپی بیریای من
دیشب که از سفر یک هفتهای شمال برگشتیم،وارد شهر که شدیم و میومدیم سمت خونه،همینجوری مث احمقا لبخند میزدم و هیچی نمیگفتم.ولی همین که رسیدیم ونک تو تاریکی شب و اون سکوت غریب ساعت 9 ، سرمو از پنجره ماشین آوردم بیرون اون جمله بالا رو گفتم و عرض ادبی کردم به شهرم،به تهران که جانم فدای پایین تا بالاش.که جانم فدای این بزرگ مظلوم.این بخشنده مهربان.این روسپی بیریای من.
شده عادت هر سالهم.هر بار که میرم مسافرت یه گوشه از این مملکت،وقتی برمیگردم و پامو میذارم تو تهران،یا زبون درمیارم و پنج دقیقه واسه همراهام نطق میکنم که چقدر خوبه این شهر،چقدر عزیزه یا کاغذ قلم برمیدارم چند خط عاشقانه مینویسم به افتخار این زیبای تو سری خور.
البته فروردین پارسال که از شیراز برگشتم یه ریزه خیانت کردم و قلمم به افتخار شیراز به کار افتاد که هم خود شهر همهچیتموم و کامل بود هم آدماش-حداقل اونایی که به پست ما خوردن-یکی از یکی بهتر و با محبتتر بودن.شهرداری خیلی کار کرده بود که مشکلی ایجاد نشه واسه توریستها،مردم هم خودآگاه یا ناخودآگاه خیلی حرفهای برخورد میکردن.هر جا کمکی میخواستیم خیلی محترمانه دستمون رو میگرفتن و میرسوندن به اونجایی که میخواستیم.فکر نمیکردن تهرانیها یه مشت پدرسوختهاند که حقشون رو خوردن و به چشم اسکناس بهمون نگاه نمی کردن یا اگه میکردن تو رفتارشون چیزی معلوم نبود.برعکس اصفهانیها که...حالا بیخیال.خلاصه من هفت روز شیراز بودم و هر چی بود خوبی و خوشی بود واسهم.باز هم اگه موقعیتش پیش بیاد با سر میرم اون طرفی.بر عکس اصفهان که اگه سرمم بزنی...حالا بیخیال.
با همه این حرفا تهران چیز دیگهایه.شهر من با همه آدمای خوب و بدش،با همه زیباییها و زشتیهاش،بهترین و بخشندهترین شهره.که اگه نبود همینایی که روزی صد بار سرش غر میزنن جمع میکردن میرفتن بیرون.والا.چیزی که زیاده زمین خدا.هر کی ناراحته هرّی.تهران رو بذارید واسه ما که حداقل سالی یه بار قربون صدقهش میریم.شما برید بگردید یه شهر خوش آب و هوا پیدا کنید که از صبح تا شب بلبل واسهتون بخونه و همینجوری از دار و درختاش اکسیژن بزنه بیرون.بعدم سرتونو بگیرید بالا که وای ما یه جایی هستیم که موبایل آنتن نمیده و اینترنت نیست و ما با خر میریم اینور اونور و ترافیک نداریم وخیلی دنج و سکوت و ایناس.خاک تو سر بدبختِ دار و درخت ندیدهی بلبلپرستِ حیات وحشیتون کنن.(این باز زد به سیم آخر)
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:57  توسط باکونون
|
- روزگار ما, روزگار فلاکت منهای هنر است.
- وقتی زبان مادریات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف میشوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل همخوابگی بهکار میرود، آنوقت زبان خیانتکار میشود.(این جمله رضا قاسمی توی مجله نیمه تاریک کوروش خوندم.من عاشق رضا قاسمیام. واقعا از کوروش با اون اخلاق گهش مجله به این خوبی بعیده.)
- میدانید برای چه مینویسم؟ برایتان میگویم: تا کاری کنم نوشتههای دیگران غیر قابل خواندن شوند.
- بدون وجود تو عواطف و احساسات امروزم شورهای از دیروز خواهد بود.(از دیالوگهای فیلم املی)
(فک کنم تابلو بود که من این پست بخاطر اون جمله محشر رضا قاسمی گذاشتم و بقیه جملهها اصن مهم نبودن)
(روز اول عید فیلم کد ناشناخته میشائیل هانکه رو دیدم و از اون روز یا خابیدم یا زل زدم به در و دیوار.کف کردم، کف.موقع دیدن فیلم داشتم خودم خیس میکردم.شاید حتی گذاشتمش توی تاپ تن.راستی تازه بعد از دیدن این فیلم فهمیدم که چرا کیارستمی اینقد علاقه داره با ژولیت بینوش معاشرت کنه.)
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:15  توسط مك كيب
|