تبليغاتX
شنبه ششم مهر 1387
گورمان را از این بلاگفای خراب شده گم کردیم به بلاگ اسپات
Danial's Fragile Dreams
+ نوشته شده در 3:2 توسط مك كيب.
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
تو رو خدا موقع صکص توی آینه نگاه نکنید. ینی اصن جایی که آینه هست با کسی صکص نکنید.می‌دونم این‌جور چیزا خیلی برنامه بردار نیست ولی شما تلاشتون بکنید موقع صکص توی آینه نگاه نکنید. من واسه خودتون می‌گم وگرنه واسه من فرقی نمی‌کنه شما کجا صکص کنید. ولی خیلی بدجوره درست وقتی داری ارگاسم میشی سرت بیاری بالا و خودت توی آینه ببینی.فرقی هم نمی‌کنه با کی صکص کنی با زنت با شوهرت با دوسپسرت با یه جنده. فقط توی آینه نگاه نکنین. لعنتی ها همه جا هم آینه کاشتن توی دسشویی تو حموم توی اتاق‌خواب حتی نمیشه با یکی روی ماشین لباسشویی صکص کرد روی اون هم آینه گذاشتن.توی اتاق‌خوابم هم هست حتی روی تخت خودم هم آسایش ندارم.توی اکثر جنده‌خونه‌ها آینه گذاشتن. خوبی جنده‌های دوزاری و جنده‌خونه‌های پایین شهر همینه. آدم توی یه اتاق که داره سقفش می‌ریزه صکص بکنه بهتر از اینه که خودش توی آینه ببینه. تورو خدا واسه خودتون هم که شده جایی که آینه هست صکص نکنید. بدترین جا هم روی میز آرایشه.وسط اون همه ماتیک و خط چشم و کلی مزخرف دیگه وقتی که دختره نشسته روی میز آزایش و تکیه داده به آینه و تو کمر به بالای خودت می‌بینی فاجعه است.فاجعه.اصن به خاطر احساس گناه و این مزخرفات نمی‌گم که توی آینه نگاه نکنین من فقط واسه خودتون میگم. خیلی بده آدم هیکل و صورت خودش موقع صکص توی آینه ببینه. فرقی هم نمیکنه که هیکل شما یا اونی که باهاش خوابیدین چجوری باشه هرچقد هم که خوش هیکل و صکصی باشه بازم افتضاحه.افتضاح.

از کتاب فجایع طبیعی اثر تام ویتس
+ نوشته شده در 23:10 توسط مك كيب.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
''Amabam amare''
- ای شهر پر ازدحام/ چنان آکنده از خواب و رویایی/ که روز روشن، جنی به رهگذری/ حمله می‌کند. (بودلر)

- گوگول مثل همه روسها عاشق انداختن چیزهای مهم در آتش بود.

- از هر ده هزار نفر ایرانی یک نفر معنای وطن را نمی‌داند.

- آمریکایی‌ها دیوانه‌اند.راحت قبول می‌کنند که یک نفر می‌تواند الکلی، معتاد، همسر آزار و حتی روزنامه نگار باشد. اما اگر آن آدم رانندگی نکند به نظرشان عجیب می‌آید. (میشه کنار امریکایی‌ها ایرانی‌ها رو هم اضافه کرد)

- می‌گویی که "اولیا را نشان ها باشد" تو که‌ای اولیا را تا نشان‌ها بدانی؟

- به صفا ما را ببینی، به اعتقاد، درگذری. خدات گشایش بدهد! ما را اصلی است و فرعی. چون اصل بگیری، فرع فرتوت نشود.

(معنی تیتر اینه: من با شور شیفته شورم)

(کتاب مقالات شمس بسیار کتاب خوبیست.فقد چیز زیادی ازش نمی‌فهمم.مثل جمله آخر)

+ نوشته شده در 1:15 توسط مك كيب.
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
دختری در سال 1387 بدون ذره‌ای کمر
- تو در موقعیتی نیستی که بخای حسودی کنی.(از فیلم کوفت، دروغ‌ها و نوار ویدئو خطاب به همه عشاق جاکش)

- نقاشان و پیکرتراشان، سازندگان و فروشندگان پرتره‌های زنان، مطربان، هنرپیشگان، رقاصان، بندبازان و دلقکان را بایستی از شهر بیرون راند و یا پست ترین مراتب اجتماعی را به ایشان اختصاص داد چون به واسطه مشاغل پستی که دارند هنری جز ایجاد پلیدی و لذات عبث ندارند و نهایتا وجودشان موجب فساد منش شهروندان شریف است.

- به نظر من رمان‌هایی که تکنولوِژی را کنار می‌گذارند، درست مثل امل‌هایی که امور جنسی را نادیده می‌گیرند، تصویر غلطی از زندگی ارائه می‌دهند.(ونه‌گات)

- کشش دینامیکی: باکونون عقیده داشت که جوامع خوب فقط با بسط خیر در برابر شر، و با وجود حفظ دائمی تنش میان این دو نیرو ساخته می‌شود.

(فاق کوتاه آفت لگن است/کون گشاد آفت وبلاگ)
+ نوشته شده در 13:39 توسط مك كيب.
دوشنبه پنجم فروردین 1387
ادبیات یا همه چیز است یا بشاش توش
- روزگار ما, روزگار فلاکت منهای هنر است.

- وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم‌خوابگی به‌کار می‌رود، آن‌وقت زبان خیانتکار می‌شود.(این جمله رضا قاسمی توی مجله نیمه تاریک کوروش خوندم.من عاشق رضا قاسمی‌ام. واقعا از کوروش با اون اخلاق گهش مجله به این خوبی بعیده.)

- می‌دانید برای چه می‌نویسم؟ برایتان می‌گویم: تا کاری کنم نوشته‌های دیگران غیر قابل خواندن شوند.

- بدون وجود تو عواطف و احساسات امروزم شوره‌ای از دیروز خواهد بود.(از دیالوگ‌های فیلم املی)

(فک کنم تابلو بود که من این پست بخاطر اون جمله محشر رضا قاسمی گذاشتم و بقیه جمله‌ها اصن مهم نبودن)
(روز اول عید فیلم کد ناشناخته میشائیل هانکه رو دیدم و از اون روز یا خابیدم یا زل زدم به در و دیوار.کف کردم، کف.موقع دیدن فیلم داشتم خودم خیس می‌کردم.شاید حتی گذاشتمش توی تاپ تن.راستی تازه بعد از دیدن این فیلم فهمیدم که چرا کیارستمی اینقد علاقه داره با ژولیت بینوش معاشرت کنه.)
+ نوشته شده در 17:15 توسط مك كيب.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
عکس برگردان پرچم آمریکا
- اگر رای دادن تاثیری داشت، آنها اجازه نمی‌دادند ما این کار را بکنیم. (مارک تواین)
- نتیجه انتخابات رای دهنده‌ها معلوم نمی‌کنن، شمارنده‌های رای معلوم می‌کنن.(از دیالوگ‌های فیلم دار و دسته نیویورکی)
(قبل از انتخابات خیلی جلوی خودم گرفتم تا این دو تا جمله رو تو وبلاگ ننویسم چون فک میکردم درسته که تو انتخابات تقلب میشه اما اگه عده زیادی به اصلاح‌طلبا رای بدن امکان تقلب از بین میره اما حالا میگم من عمم جندست اگه تو یه انتخابات دیگه شرکت کنم. در ضمن ریدم به به نوباوه دیوث.)
(چرا هر خاننده‌ای که اسمش نیک آهنگاش محشره؟ینی من میخام ربطش بدونم.نیک درک و نیک کیو چیزی ورای شاهکارن)
+ نوشته شده در 22:9 توسط مك كيب.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
بهار به این مزخرفی
از دیالوگ‌های فیلم صکص، دروغ‌ها و نوار ویدئو:
- مردها یاد میگیرن کسی رو دوست داشته باشن که به اون جذب میشن و زن‌ها بیشتر بیشتر جذب میشن به کسی که دوسش دارن. (عین واقعیت)
- به نصیحت کسی که تا حالا باهاش صکص نداشتی گوش نده. (استدلال بیضایی و اگوال)
- من ناتوان هستم، یعنی نمی‌تونم راست کنم، یعنی نمی‌تونم جلوی کس دیگه‌ای راست کنم. میدونی، به درد مبارزه کردن نمیخورم، من ناتوانم. (انصافن عین این جمله رو تو فیلم نگفت من تغییرش دادم)
(تو فیلم یه پسره هست کپ باکونونه)
(به نظرم رسید این فیلم توی آمریکا خیلی فیلم مهمی نیست.ینی به اندازه فیلم اول یه کارگردان براش ارزش قائلن.اما برای ما خاک بر سرای ندید بدید مریض جنسی فیلم مهمیه)
(فرق آدم حسابیا و آدمای درب و داغون همین جا معلوم میشه.وبلاگای درست و حسابی از سنتوری و تاوان و پیرمردها کشور ندارند می‌نویسند اونوقت ما از صکص، کوفت‌ها و زهرمار)
(امروز داشتم فک میکردم من نوزده سالمه اما تا حالا سوار هواپیما نشدم.خیلی داهاتیم؟)
+ نوشته شده در 21:22 توسط مك كيب.
شنبه بیستم بهمن 1386
فاق کوتاه آفت لگن است
دو تا سایت پیدا کردم(ینی بقیه پیدا کردن به من هم گفتن) که دارن من نابود می کنن (درستش اینه که به فاک سگ میدن)
یکیش اینه.لامصب مثه هزار تو میمونه.فقط روی یه عکس کلیک کنید تا بفمید من چی میگم.تمومی نداره.ترتیب هم نداره.سه روزه یکسره دارم عکساش سیو میکنم تموم نمیشه لامصب.گه گیجه گرفتم.(تازه فهمیدم خیلی از وبلاگای مثلن گرافیکی فارسی عکسای این سایت کپی میکنن تو وبلاگشون)
دومیش اینه.با این یارو حال می کنم.شعور داره.فرق بین صکص و اروتیک میفهمه.دست میذاره رو جایی که تو نابود بشی. بیشتر از عکسا با خود کسی که این عکسارو سلکشن میکنه حال کردم(برای مثال این عکس ببینین لامصب شدم)
(معلومه که از سر بی مطلبی این پست گذاشتم؟)
+ نوشته شده در 23:53 توسط مك كيب.
چهارشنبه دهم بهمن 1386
اگر تفنگ ندارم/ تف دارم

-بمیر/ با یه تف/ یه تف با یه برد زیاد/ یه برد/ به اندازه/ سوزش خروج مدفوع/ از مخرج/ وقتی چیزی را سفت و کم جویده باشی/ و مدفوعت از حد استاندارد بزرگتر باشد. (اینارو امین بعد از دیدن تیتر این مطلب در status مسنجر به من گفت و کلن آدمهای کمی هستند که در حرف زدن عادی هم از دهنشان در و گوهر بیرون بریزد. لابل: پی‌نوشت تخمی)

-ما باکونونیست‌ها معتقدیم که بشر از گروه‌هایی تشکیل شده‌است که اراده الهی را به انجام می‌رسانند بی اینکه بفهمند که چه کار دارند می‌کنند، باکونون اسم این گرو‌ه‌ها را می‌گذارد کاراس

-بی‌تباران انبوهند/مگر از کومه برآید دودی/گیرد و آتش ژرفی گردد/ ورنه چشم نخورد آب زمن/ -یا من‌ها-/ کابمان سرد/ نانمان گرم/ مشتمان در جیب است/ حرفمان از‌آتش و خون است مدام.

-از این راه و آن راه/ می‌کوشم تا دلو نگه دارم/ با این امید که/ نی‌های فرسوده هرگز نخواهند شکست/ ناگهان ته سطل باز می‌شود/ خالی ای است در دست من.

(به کسایی که سینما رو با تئاتر اشتباه گرفتن(بیضایی و دار و دستش و طرفداراش ) پیشنهاد می‌کنم داگویل ببینن تا بفهمن چجوری میشه سه ساعت رسمن روی سن تئاتر یه فیلم سینمایی محشر ساخت)(البته بعد از خوندن حرفای کیانیان راجبه سینمای تئاتری نمی‌تونم از این واژه استفاده کنم اما من از بیضایی بدم میاد و بالاخره مجبورم با هر ترفندی هست بهش تیکه بندازم)

(ریدم به دانشجویان دربند اصن ببرن همشون فردا صب اعدام کنن به تخمم)

 

+ نوشته شده در 21:55 توسط مك كيب.
شنبه بیست و نهم دی 1386
انتقام چمن یا مشاجره از نوع اسکارلتی یا کش لاستیکی شهر ثورو

-و ما در فاصله دو فراموشی می‌رفتیم.

-دختر به آنها نگاه کرد و لبخند نصفه نیمه مبهمی تحویل‌شان داد. یک لبخند ژوکوند اتوبانی تمام عیار.

-هیپی‌ها مثل قالیچه‌های رنگ و رو رفته پهن شده بودند روی چمن و انتظار تاجر فرش‌های بزرگ را می‌کشیدند.

-کتاب شعر را گذاشت توی قفسه و از مغازه رفت بیرون وقتی می‌رفت دیگر آرام شده بود. رفتم جلو و دیدم دودلی‌اش افتاده زمین.

شبیه گل رس بود اما عصبی بود و وول می‌خورد. دودلی‌اش را گذاشتم توی جیبم و آوردم خانه و چون از بیکاری نمی‌دانستم چه کنم، این شکلی درستش کردم.

-من فقط شعر میگم. چوپون کاغذها که نیستم.تا ابد هم نمی‌تونم مواظب‌شون باشم. اصلا معنی نداره.

-زنم رفته بود از مغازه بستنی بخرد. از این مغازه‌های سر شبی فقط دو سه تا کوچه بالاتر.

(لطفن اتوبوس پیر را بخانید. کسایی که زر میزنن صید قزل‌آلا مزخرفه پس براتیگان مزخرفه، لطفن خفه بشن و برن اتبوس پیر بخونن. روشنفکرای کافی‌شاپ نشین خاله زنک (ک.پ: فربد) هم هی هرجا میشینن نگن براتیگان محشره تا همه زده بشن از براتیگان. فقط همتون خفه بشین و برین اتوبوس پیر بخونین. لطفن)

(خیلی دلم میخاست تو پرانتز بالا فش ناجور بدم ولی از وقتی این پست پوری خوندم دیگه فش تو دهنم نمی‌چرخه)

(چرا اینجوریه که وقتی دارم نارنگی میخورم همه پرهای نارنگی و زرتی می‌چپونم تو حلقم اما با پره آخر کلی لاس میزنم تا بخورمش؟ یا مثلن اتوبوس پیر اینهمه جمله باحال داره بعد من توی بیست صفحه آخر جمله‌های باحال یاداشت کردم و روی داستان‌ها مکث کردم. چرا اینجوریه؟)

+ نوشته شده در 15:2 توسط مك كيب.
جمعه چهاردهم دی 1386
یک شهر تمام استیل

-مرد با دو پاکت شیر از دفتر ترانسپورت واحد 6 کارخانه ذوب فلز بیرون می‌آید. کارگرها برایش دست تکان می‌دهند. مرد لبخندی می‌زند و از در کارخانه بیرون می‌رود. امروز دیگر لازم نیست کارت بزند. لب جاده منتظر ماشین است. یکی از دو پاکت شیر سوراخ است و دارد می‌شاشد به عمر تلف شده مرد.

-یه فیلمساز مثه گربه‌ای میمونه که داره زیر چشمی نگاه می‌کنه، یه فضول، همچنان که سینما سوراخ کلیدیست به اتاق خواب والدین و تو جاسوسی شون می‌کنی و ازشون متنفر میشی و احساس گناه می‌کنی اما نمی‌تونی نگاه نکنی. این فیلم شبیه جنایت میکنه و کارگردان شبیه جنایتکاران. (از دیالوگ‌های فیلم دریمرز اثر برتولوچی بزرگترین کارگردان فیلمهای پورنو در جهان که استثنا و اشتباهن این کارش شاهکار از آب در اومده)

-وقتی داری توی توی اتوبوس، تاکسی و مترو بالا پایین میشی و با اس‌ام‌اس با معشوقت (محبوبت،‌زیدت یا جی‌افت یا هر گه دیگه)لاس میزنی و موبایلت یه چسه بیشتر شارژ نداره و حتی اگه بگوزه هم خاموش میشه، چه حسی داری؟ این حس قطعن راه رفتن روی لبه شادی و عصبانیته. یکی از ده حس تخمی روی زمین.

+ نوشته شده در 1:32 توسط مك كيب.
دوشنبه دهم دی 1386
در ستایش دروغ

من نمی‌دونم قضیه چیه فقد صادق به من گفته باید اعتراف کنی:

-اعتراف می‌کنم اصن آدمه صادق و راستگویی نیستم و مثه سگ دارم صب تا شب دروغ می‌گم و ادای آدمای راستگو در میارم و اینقد خوب نقش بازی میکنم که همه دروغام باور می‌کنن از جمله خودم. دروغام به هیچ وجه بی‌ضرر نبودن بلکه خیلی وقتا به افتضاح ختم شدن. اما همیشه دورغای جذاب تعریف کردم.

-اعتراف می‌کنم از لحاظ جنسی به هیچ وجه آدم سالمی نیستم و خیلی هم ذهن منحرفی دارم. (خیلی دلم میخاست الان خودزنی به حده اعلی (یا اعلا) برسونم و ذهن منحرفم توضیح بدم اما توضیحش برابره با بوی شاش گرفتن رفاقتام)

-اعتراف می‌کنم ذره‌ای اعتماد به نفس ندارم و به شدت احساس می‌کنم و آدمه ضعیفی هستم و مثه سگ از قرار گرفتن تو جاها و موقعیت‌های جدید می‌ترسم و اینکه همیشه به خودم دری وری میگم و خودم مسقره میکنم فقد یه راهکاره دفاعیه برای راحت کردن خودم.

-اعتراف می‌کنم حرفا و شوخی‌های دیگران به شدت ناراحتم می‌کنه و بعضی وقتا به عذاب کشیدنم ختم میشه اما ادای آدمای با جنبه رو در میارم و یه جوری رفتار میکنم که انگار به تخمم نیست.

-اعتراف می‌کنم هیچوقت خودم نبودم و همیشه ادا در آوردم ینی تو هر جمعی بودم یا پیش هر آدمی بودم سریع خودم با اون جمع و فرد یکی کردم و عجیب ریاکارم

-اعتراف می‌کنم همه این شلوغ بازیام و نظر مخالف دادن‌هام فقد برای جلب توجهه حتی لباس پوشیدنم و اینکه خودم می‌کشم متفاوت باشم برای ارضای این نیازمه

(با نگاه به بند یک هیچ دلیلی نداره اینایی که گفتم راست باشه)

(خاستم بگم عجب پست چرندی بود دیدم میشه همون بند سه) 

(از لنی، محمد، ماری،پوری، مجتبی و شرزاد میخام که خودشون چس نکنن و بیان عین آدم اعتراف کنن)

 

+ نوشته شده در 20:13 توسط مك كيب.
پنجشنبه ششم دی 1386
کد شناسایی گوشی قاچاق: #06#*

هیچکاک میگه: اگر فیلمی خوب باشد، حتی اگر صدای فیلم هم قطع شود باز هم تماشاگر می‌تواند بفهمد فیلم چطور پیش می‌رود.

این چیزایی که در ذیل(کجا هست؟) میاد تجربه‌های من از دیدن فیلم به صورت بی‌صداست. هرچند شاید تو بعضی از موارد منظور من از بی‌صدا با منظور هیچکاک از بی‌صدا یکی نباشه اما مفهومشون خیلی شبیه همه.


- کافه ستاره: به لطف تکنولوژی فوق پیشرفته سینماهای کشورمون یه ربع از فیلم کافه ستاره رو بی‌صدا دیدیم (تو سینما سپیده) و ملت دو دقیقه آخره اون پونزده دقیقه (چی شد) فهمیدن که فیلم صداش قطع شده. واقعن فیلم داشت بدون صدا عالی جلو می‌رفت و خب کافه ستاره با استانداردهای سینمای ایران جز فیلمای خوب رده‌بندی میشه.


- املی: این دفه صدای فیلم وصل بود اما زبان فیلم فرانسوی بود و زیرنویس فیلم هم انگلیسی بود و فک کنم دیگه همه می‌دونن فهم من از زبان‌های انگلیسی و فرانسوی با شتر برابری می‌کنه. من نه تنها بعد از دیدن فیلم ان‌کف شده بودم و خرکیف بودم بلکه حسم این بود که کل دیالوگای فیلم فهمیدم، با اینکه نصف دیالوگای فیلم متوجه نشدم. (فعل و فاعل این جمله کلن از دست رفت) و آیا لازمه بگم املی شاهکاره؟


- بلوار مالهالند: چون من ساعت یک و دو نصفه شب فیلم میبینم و تو این ساعت اگه بگوزیم هم همه از خاب بیدار میشن مجبورم اسپیکر خاموش کنم. فیلم هم زیرنویس انگلیسی داشت من به طوره کلی میتونم بگم هیچی از فیلم حالیم نشد.(البته وقتی با زیرنویس فارسی هم دیدم چیزی نفهمیدم) و فک کنم همه به طوره مشترک بپذیریم که بلوار مالهالند آشغال و چرند و بوق شعره.


- فیل: این دفه اسپیکر خاموش نبود اما نمی‌دونم چرا فیلم صداش پریده بود.زیر نویس هم نداشت و من کاملن این فیلم فهمیدم با جزئیاتش و به نظرم این فیلم اصن نیازی به دیالوگ نداشت و تصاویر کاملن گویا بود و من از یه بابایی هم شنیدم که گاس ون سنت برای بازیگراش دیالوگ ننوشته و به بازیگراش گفته در طول فیلم هرچی میخان بگن و باز هم همگی قبول دارین که فیل شاهکاره.(هرچند که نخل طلا حقش نبود)


- جایی در دوردست: باز هم به لطف تکنولوژی سینماهای ایران یه ده دقیقه‌ای صدای این فیلم قطع بود.(تو سینما فرهنگ) خب مسلمن هیچکس چیزی نفهمید خداییش هم فیلم جایی در دوردست فیلم آشغالیه.


- اتوبوس شب: این دفه نه صدای فیلم قطع بود نه انگلیسی حرف میزدن ولی از بس دیالوگای فیلم مزخرف و اضافی بودن که من هر لحظه دعا میکردم بازیگرا خفه بشن و بذارن فیلم کارش بکنه. لکن تو اتوبوس شب هرجا فیلم دیالوگ داشت ریده بود خدایی یه لحظه این فیلم بدون صدا تصور کنین عجب فیلم محشری میشد. اصن این فیلم احتیاجی به دیالوگ نداشت و در سکوت کامل می‌تونست قصه‌شو تعریف کنه هرچند که میرفت جز فیلمای کالت.(اعتراف میکنم اولین بار باکونون فکر بی‌صدا بودن این فیلم به ذهن من انداخت)


(لازم نیست بگین خودم میدونم که اینجوری فیلم دیدن نابود کردن فیلم و دقیقن عینه عذاب کشیدنه ولی جدن تجربه محشریه)

(خودم فهمیدم با کنار هم گذاشتن املی و جایی دوردست فیلم املی رو به لجن کشیدم اما چاره‌ای نبود)

(حسه جاری در این پست اینه که وای وای ببینین من هم واسه خودم انیم ها ببینین چه باکلاس نظر میدم.نثرشم خیلی مزخرف بود. خودم از خودم بدم اومد)

(آهنگ های نیک کیو خداست.مخصوصن هاله لویاش)

(این طولانی ترین پستم بود امیدوارم حوصله سر بر و روده درازی نشده باشه)

+ نوشته شده در 20:45 توسط مك كيب.
دوشنبه سوم دی 1386
دماغم دارد پیر می‌شود

- اینا با پیشی میان، با جیشی میرن (از گفته‌های معاون و رییس دفتر سخنگوی دولت در مورد روابط دختر-پسر)(منبع: ایسنا)

- این خرفتایی که سیستم گرمایی مترو درس کردن واقعن به تشت آب سرد بعدش فک نکردن؟ نه خدایی اینا انگیزشون از داغ کردن کون ملت چیه؟

- یارو تو تاکسی: اصن آقا فردوسی تو شاهنامه امروز ایران پیش بینی کرده بوده. راننده: بله آقا. یارو: تو صفحه آخره شاهنامست، توی شاهنامه های قدیمی بوده البته الان دیگه نمی‌ذارن چاپ بشه.

- دوست شاسکولی در سال دوم دبیرستان: اصن تو خارج که مثه ایران نیست، تو خارج شب تولد ١٨ سالگی دختر مجبورش می‌کنن با یه پسر بخابه یعنی اجباریه دست خودش نیست.

(من بابته اینکه این چند وخته پستام اینقد آشغال شده شرمندم به پستای خوبه باکونون در)

+ نوشته شده در 19:19 توسط مك كيب.
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
زده و رفته (شابدالعظیم قسمت سوم بخش دوم)

دیدیم چارتا از بچه‌های ما و دو تا از دخترا نیستن فقد یه دختره مونده اونی که از همه خوشگل‌تر بود. گفتم بقیه کجان گفت با هم دیگه رفتن پایین بعد آقا این یقه ما باز بود این دختره ناکس دستش کشید روی سینه ما گفت ورزشکاری ها منم زرتی یقه مانتوشو ...(هرچی بالا پایین کردم دیدم این قسمت حرفاش هیچ جوره قابل چاپ نیست شما خودتون با ذهن خلاقتون تجسم کنین)... آقا ما همینجوری تو کاره هم بودیم یهو دیدیم یکی با برف زد پس کله ما. دختره گفت کی بود؟ گفتم هیچی ول کن تو خیالت نباشه . من اصن برنگشتم ببینم کیه گفتم یا ماموره که میاد می‌گیره می‌برتمون پس لااقل بذار حالمون بکنیم یا یکیه که داره کردم میریزه اونم وقتی کارم تموم شد دهنشو می***. کاره ما تموم شد برگشتیم دیدیم بچه‌های خودمون اون بالا با دخترا نشستن زل زدن به ما. هیچی اینا اومدن پیش ما رفیقای دختره بهش گفتن چرا دادی و اینا ولی خودشون یادشون رفته بود زیپشونو بکشن بالا، سوتی دادن. من برگشتم به این دختره گفتم شماها چرا شوهر نمی‌کنین؟ برگشت گفت ما هر سه‌تامون عاشقه سه تا پسر بودیم اونام عاشقه ما بودن منتها خانوادمون نذاشتن ما ازدواج کنیم ما هم گفتیم دیگه ازدواج نمی‌کنیم اونام ازدواج نکردن و رو عشقشون موندن. گفت اتفاقن اون پسره که من عاشقش بودم هم بچه شابدالعظیم بود (به طوره زیرپوستی اینجا میخاست القا کنه که چون جفتمون بچه شابدالعظیم بودیم این حاضر شد به من پا بده خودتون میدونین از نظر فروید و اینا دیگه) گفتم اسمه یارو چی بوده من اکثر بچه‌های شابدالعظیم میشناسم. گفت اسمش مجید محبی بود. گفتم آره میشناسم. به دختره نگفتم اما این مجید محبی همسایه دیوار به دیوار ماست. یارو زن داره با سه تا بچه با خودم گفتم دختر سره کاری این مجید کچل زدتت و رفته. ازشم پرسیدم. گفتم زده و رفته؟ گفت آره زده و رفته. 

(بیاید به این آدم نخندیم بیاید به احترام این داستانگوی خلاق کلاهمون از سرمون برداریم)

(بله. خاطرات ممد دیوث هم به پایان رسید)

(سینما با برادران لومیر آغاز شد و با اولد بوی به پایان رسید. تروفو یا گدار یا شابرول هم گه خورد گفت سینما با کیارستمی به پایان رسید.هرکی با این نظر مخالفت کنه خره)

(خودم میدونم بی ادبی رو به حده اعلا (یا اعلی) رسوندم)
+ نوشته شده در 17:48 توسط مك كيب.
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
زده و رفته (شابدالعظیم قسمت سوم بخش اول)

ما با بروبچ هر هفته می‌رفتیم کلکچال. اونجام که می‌رفتیم با خودمون عرق و ورق و شرق می‌بدیم. یه دفه که جمعه ما رفته بودیم کلکچال دور این حوض جمشیدیه بودیم یهو اکبر زد به من گفت اونارو نیگا، نیگا کردم دیدم جاکش سه تا دختره رو نشون میده. روسری‌هاشونو درآورده بودن، رفتیم جلو من گفتم یاالله یهو یکیشون برگشت گفت بچه شابدالعظیمی؟ گفتم آره. دیگه هرچی باشه بچه شابدالعظیم همه جا معروفه. حالا آقا تیریپه ما چی بود ما این کاپشن چرم انداخته بودیم رو دوشمون بطری ویسکی رو هم گذاشته بودیم تو جیب تویی کاپشن بعد این کله بطری زده بود بیرون از زیره کاپشن یه دستمونم منقل و ذغال و جوجه بود. گفتن که به مام میدی؟ گفتم که چرا ولی باید بیاین بالا یهو دیدم از اون پایین پلیسه داره مارو نگاه می‌کنه دخترا روسریشون سرشون کردن و به مام گفتن آقا برو آقا برو، ما گفتیم اگه این الان به ما گیر بده خارمون گا*****. خلاصه ما این سر بطری دادیم تو و پلیسه اومد بالا گفت عرق چیزی پیشتون هست گفتم نه عرق نداریم ولی بیا بالا جوجه بزنیم پلیسه هم خیلی تیز بود گفت من میدونم شماها عرق دارین. گفتم حاجی این دخترخاله‌های ما چی می‌تونن بیان بالا؟ گفت باشه عیبی نداره. ما رفتیم بالا بساط جوجه رو راه انداختیم و اومدیم پایین من به دخترا گفتم حالا بیاین بالا گفتن نه این پلیسه خیلی گیره، الان دمباله بهونست . گفتم شما تخمتون نباشه بیاین بالا . ما بالا نشسته بودیم حرف میزدیم رو این ویسکی هم آب ریخته بودیم. اگه دیده باشی رو ویسکی که آب می‌ریزی سفید میشه مثه شیر این پلیسه اومد بالا و ما یه سیخ جوجه بهش دادیم. بعد این لیوانارو دید که توش یه چیزه سفیده گفت با جوجه شیر میخورین؟ به منم باید دو- سه تا استکان بدین. بعدش مارو کشید کنار گفت داداش اگه جا میخای من دارم‌ها. گفتم جا چیه؟ گفت پایین یه کانتینر هست بازداشتگاهه این دسته منه اگه خاستی ببریشون اونجا به من بگو. تو دلم گفتم زرنگی میخای مارو بکنی اون تو درو ببندی تحویلمون بدی. آقا ما همینجوری این ویسکی رو خوردیم تا از حال رفتیم بعد که بلند شدیم...

(ادامه این داستان جذاب فردا شب در همین وبلاگ)

(امیدوارم نیروی انتظامی نخاد بخاطره این تهمت غیر قابل اثبات از ما شکایت کنه)

(خودم میدونم با این قسمت و بخش و فصل درست کردنم شورش در آوردم. شرمنده. فردا آخریشم هوا میکنم)

(از وقتی فمیدم چه انسان‌های فرهیخته‌ای میان اینجا شرمنده شدم که اینقد بی ادبم به هرحال از تمامه گوسفندان گرامی عذر میخام)

(قسمت آخر خیلی قشنگه)

+ نوشته شده در 12:19 توسط مك كيب.
شنبه نوزدهم آبان 1386
ممد دیوث و فاطی قلمبه (شابدالعظیم قسمت دوم)

- این ممد دیوث قبل از اینکه بگیرنش یه مدت فراری بود. بعد از اون سرقتایی که داشتن و ناکار کردن رییس سپاه شهر ری پلیس دمبالش بود و پدرسگ نمیتونستن بگیرن. شیوه دزدیشونم این جوری بود که اینا با موتور میرفتن کناره این کامیونای ترانزیت بعد این ممده که ترکه موتور نشسته بود به راننده موتور میگفت برو بچسبون به کامیون بعد که موتور میومد کنار میدیدی ممد نیست این میپرید خودش میچسبوند به بار، بعد یه دونه از این تلویزیونای ۲۹ اینچ بغل میکرد دوباره به موتور میگفت بیاد کنار کامیون بعد تیلیویزیون به بغل میپرید تر ک موتور.آره بابا خیلی کارش درس بود من خودم سره یکی از کاراش بودم. که پلیس اینو نمیتونه بگیره هرکاری میکنه - یه مدت میگفتن رفته زابل نمیدونم کجا تا اینکه یه دفه تو همین فلکه آبزنی با موتورش تصادف میکنه با ماشین گشت این گشتیا پیاده میشن که ببینش چیزیش شده یا نه شک میکنن به قیافه این، اینم تحت تعقیب بوده دیگه عسکشو همه گشتیا داشتن اینا میرن تو ماشین تو دفترشون نیگا میکنن می بینین آره خودشه که اولین کاری که میکنن اینه که چارتا تیر تو پاش خالی میکنن که این فرار نکنه فقد بعدشم که میگیرنش تو زندان اینو هر روز میکردن واسه ما تعریف میکرد دیگه میگفت تو اتاقه رییس زندان قشنگ پرده کشیده بودن میگفتن بیا اینور بکش پایین بعد میکردنش میگفتن برو اونور. آره زندونای ایران همین شکلیه کافیه یه ذره خوشگل موشگل باشی خارت گا*****.

- این فاطی قلمبه زنه حسین باتریساز بود که تو محله ما میشست که بعد از مردنش زنش خونش میکنه شیره کش خونه خیلی هم زنه جلبی یود یه دفه کلانتری میریزه تو خونش یه لول تریاک از این میگیره اینم میره بالا پشته بومه خونش میگه یا یه لول تریا من میدین یا خودمو میندازم پایین. آخر سرم یه لول تریاکش گرفت خودش انداخت پایین علیل شد و لی یه لول گرفت. یه شب رفته بودم ابن بابویه دیدم این نشسته داره گریه میکنه دستشم خونیه گفتم چته گریه حرومزاده پاشو ببرمت دکتر که دیدم کنارش رده خونه آقا ما این رده خون گرفتیم رفتیم رسیدیم به یه قبر دیدیم خون از کناره این قبره زده بیرون پلیس اومد دورشو ححصار کشید گفت جسد تازست هیچی بعدن دیگه صداشو در نیاوردن که قضیه چی بود.   

(به علت استقبال گسترده شما خانندگان از سری پستای شابدالعظیم به زودی قسمت سومش هم پرچم میکنم مثلن ۲۴ مارس ۲۰۰۸ ) (سره نمازتون بی زحمت این باکونون دعا کنید تا هرچه زودتر خوب بشه برگرده به وبلاگش مرسی)
+ نوشته شده در 21:25 توسط مك كيب.
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
تبارشناسی مارمولک، قبر هایده و رییس سپاه شهر ری (شابدالعظیم قسمت اول)
- شابدالعظیم قبله تهرونه، تو برو تجریش، ماشینت خلاص کن ولش کن بیاد پایین یه راست میاد شابدالعظیم. اصلا تو می دونستی قبر هایده تو ابن بابویه است؟ سه تا رییس قبرستون عوض شدن سه‌تاشونم دس گذاشتن رو یه قبر گفتن این قبره هایدست. حتی بعضیا اعتقاد دارن نسل مارمولک از شکاف کوه تو ابن بابویه بیرون اومده و توی این روایت موایت‌ها اومده یکی از صد و ده تا یاره امام زمان از شابدالعظیمه.
- ما تو محلمون یه ممد دیوث هس که میگن اگه بخایم سه تا خلافکاره درس حسابی تو تهرون اسم ببریم این یکیشونه. یه روز این مست بوده به یه دختره تو کوچه تیکه میندازه، رییس سپاه شهر ری که همسایه دیوار به دیوارشون بوده بهش گیر میده. اینم با قمه میزنه گردن رییس سپاه رو میبره یه جوری که گردنش به یه پوست بند میشه. اینو داداشه ما دلش میسوزه میذارتش ترک موتور یاماهاش میبرتش. یارو رو با کمربند میبنده به خودش و یه دستشم میگیره به گردن طرف که کنده نشه میبرتش بیمارستان هفت تیر اونجا با موتور میره تو اورژانس میندازتش میاد. یارو زنده موند منتها گردنش یه وری شده. به ممد گفتم اگه میخای بزنی بزن ولی یه جوری بزن طرف زنده بمونه. گفت من میزنم اگه مرد به تخمم که مرد.
- آقام تعریف می‌کرد مهوش که آورده بودن ابن بابویه خاک کنن اینجا قیامت بود. سره خاک کردن خمینی چقد آدم اومده بود، همون قد آدم اومده بود واسه تشییع جنازه مهوش که ملت همونجا جنازه رو میذارن کفن پاره میکنن میخاستن همونجا جنازه رو بکنن. آخه میگن مهوش خیلی خوشگل بوده.
(سوسک بشم اگه یه واو از حرفای یارو رو جا انداخته باشم ینی حتی به جمله بندیشم دست نزدم. دقیقن همین‌ها رو گفت. اگه باور نمی‌کنین فایل صوتی حرفاشو واسه دانلود بذارم.البته با توجه به تئوری مرگ مولف اینایی که من تو این پرانتز گفتم همش زر اضافست چون مهم نیست که این واقعیه باور شما مهمه)
(لطفن کلش با لحن پایینشری بخونین)
(سوال‌های من در این متن حذف شده)
(یه کم تو این پست عفت کلام کنار گذاشتم با ادبها نخونن)
(حجم این شاخ اون شاخ پریدن یارو قابل تحسینه)
(معلوم بود عبارت تئوری مرگ مولف تازه یاد گرفتم؟)
(در ضمن فک نکنین یارو دیوونست اتفاقن خیلی هم نرماله فقد یه کم ...)
+ نوشته شده در 18:14 توسط مك كيب.
دوشنبه هفتم آبان 1386
شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است

- شراپنل (گلوله افشان) توسط یک انگلیسی به همین نام اختراع شد. شما دلتان نمی خواهد چیزی به اسمتان نامگذاری شود؟

- آخه این سکس‌بازی و گلف‌بازی دیگه چه کاریه، اصلا برای چیه؟ (یک جهانگرد مریخی

- پروانه مسین/ آیینه‌وار! برپا نشسته‌بود در پهنه لجن/ و هر دو روی آن / خطی بود/ خطی به سوی پوچ. خطی به مرز هیچ/ از هم گریختیم/ بر خط سرنوشت/ خونابه ریختیم

- زنی قطعه قطعه می‌کند/ کنار آزاله‌های نهاده به گلدان/ ماهی دودی را

- بانگی سر می‌دهم/ صدای مرا بشنو/ سرزمین/ سرتاسر/ بانگی سر می‌دهم/ بشنو/ من زنده خواهم ماند. (از قبیله تتون سو)

+ نوشته شده در 18:24 توسط مك كيب.
سه شنبه یکم آبان 1386
جنگل نروژی

- خب برایتان یک خبر خوش دارم و یک خبر بد، خبر بد این است که مریخی‌ها به زمین نشسته‌اند و حالا در هتل بزرگ آستوریا اقامت دارند. خبر خوش این است آن‌ها فقط مردان، زنان و کودکان بی‌خانمان از همه رنگ را می‌خورند و بنزین پس می‌دهند.

- الان تفنگ‌ها را زمین می‌گذاریم و/ می‌رویم تریا نسکافه می‌خوریم/ و گور پدر بی‌پدر پاسبان‌های سبیلو/ گور پدر قطعنامه ۵۴۴

- (یک تصویر) پسر توی خیابان راه می‌رود. روی زمین سیگاری نیم سوخته می‌بیند. ماتیکی است، قبلا کسی (شاید دختری) آن را کشیده. پسر سیگار را برمی‌دارد و ادامه آن را می‌کشد.

- ترمزی/ با زوزه‌ای از چرخ/ و توقف/ تا سگی از عرض راهی با تانی بگذرد/ و هم او با بمب/ قارچ می‌رویاند در اقلیمی که می‌روید از آن مشتی و فریادی

- ترحمی جویده شده/ ما چنینیم؛ ترحمی جویده شده، جویده شده، جویده شده/ جویده شده، ترحمی جویده شده/ کلاغی نامیرا

(اعتراف می‌کنم پست داغونی بود. یه مشت کلمه بی‌ربط به هم گذاشتم کنار هم.)

+ نوشته شده در 18:29 توسط مك كيب.
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
زخمبندهاي سايه

گريزي نيست

از كوچه‌ها

از خيابان‌ها

سرانجام آن چاله پايت را خواهد جست

و زبانت آسفالت خوني را ليس خواهد زد

مرد سياه

با برق زنجير طلا و ساعت نقره و چوب بيسبالش

بالاي سرت است

يك ضربه

تمام

مغزت حتي ديگر

به جنين له شده تازه سقط شده‌اي هم نخواهد مانست

بايد كوچه را از دماغ و دهنت فين و تف كني

آن هنگام

كه چوب بيسبال موهايت را شانه زد

(جورج شرينگ)

+ نوشته شده در 21:16 توسط مك كيب.
شنبه بیست و یکم مهر 1386
پلاكت زير پنجاه و هفته

- ابتدا به شما بازديدكنندۀ محترم تبريك مي‌گويم، چرا كه بيست و چهار ساعت از درج مطلبِ قبليِ اين وبلاگ نگذشته  شما مي‌توانيد از مواهب نوشتۀ من برخوردار شويد.

- اگر بيش از يك راه براي انجام كاري وجود داشته باشد و يكي از آنها به فاجعه منجر شود، شخص از همان راه استفاده خواهد كرد.

- بذار بارون ماچت كنه.

- من شيزوفرني/ تنها هستم/ و احساس مي‌كنم/ كه هركس از راه مي‌رسد/ از من سواستفاده مي‌كند/ و هركه خيال مي‌كنم/ تا كنون با او بوده‌ام/ از من سواستفاده كرده است / آن صداها در سر من/ هرگز سكوت نمي‌كنند/ آنها/ آنها پر از جنجال و هياهواند. (تايگر ليليز) (در مورده مفهوم سواستفاده كردن در اين شعر صحبت زياده)

- اسكيموها همه عمرشان را بين يخ‌ها سر مي‌كنند اما هيچ تكواژه‌اي براي يخ ندارند. (كسافت گه)

(يك توصيه اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي، ملي به دوستان: لطفن با زيدتان، جي افتان، دوسدخترتان، خانومتان، خانومي‌تان، نامزدتان و همراه مونثتان سوار مترو نشويد. جهنم، اگه شديد لطفن سعي نكنيد به شيوه گوشه-گارد از او محافظت كنيد.)‌

+ نوشته شده در 21:5 توسط مك كيب.
سه شنبه هفدهم مهر 1386
هرمونوتيك كيس

فيلم سينما پاراديزو: كشيش صاحاب سينما همه صحنه‌هاي بوسيدن و كلن معاشقه و اينارو از فيلمايي كه توي سينماش پخش ميشه حذف ميكنه

توي يه سكانس از سينما پاراديزو وقتي فيلم قبل از بوسيدن دو نفر قطع ميشه يكي توي سينما شاكي ميشه و داد ميزنه: بيست ساله دارم ميام اين سينما نديدم دو نفر همديگرو بوس كنن

حالا اين بايد راجبه سينما و صدا و سيماي خودمون بگيم: بيست و خورده‌اي ساله تو اين مملكت ميرم سينما و از صدا و سيماش فيلم ميبينم تا حالا نديدم دو نفر همديگرو بوس كنن

(منظور از بوس كردن بوسه حاج آقاي فيلم بر پيشوني يه بچه جقله نيست منظور فرنچ كيسه گلزار و مهناز افشار يا مثلن هانيه توسلي و علي نصيريانه)(در اين نوشته عدم علامت گذاري و دوري از زبان معيار عمديست)

+ نوشته شده در 15:0 توسط مك كيب.
جمعه سیزدهم مهر 1386
بر طبل بي عاري

ونه‌گات مي‌گه: از نقطه-ويرگول استفاده نكنيد. آن‌ها دو‌جنسي‌هاي مبدل پوشي هستند كه اصلا و ابدا معني و مفهومي ندارند. فقط نشان مي‌دهند كه شما دانشگاه ديده‌ايد.

ونه‌گات مي‌گه: در داستان سيندرلا فرشته نجات دخترك ظاهر مي‌شود. جوراب شلواري و ريمل و وسيله‌ي نقليه‌اي در اختيار ش مي‌گذارد تا او خودش را به مهماني برساند

ونه‌گات مي‌گه: هيچ دلم نمي‌خواست زنده باشم و روزي را ببينم كه سه نفر از قدرتمندترين آدم‌هاي دنيا اسمشان باشد: بوش (بوته)، ديك (عورت مرد) و كالين (روده بزرگ)

ونه‌گات مي‌گه: ما براي علافي به كره‌ي خاكي آمديم. هركسي جز اين گفت چرت گفته

ونه‌گات مي‌گه : تو تو هم عرب‌ها را ابله فرض مي‌كني؟ آن‌ها بودند كه ارقام و اعشار را به ما ارزاني داشتند. ببين مي‌تواني با اعداد رومي تقسيمي دور و دراز انجام دهي؟

(ونه‌گات چيزهاي باحاله ديگه‌اي هم گفته)(اگه فشم نمي‌دادين تا ابد اينجا متن كتاباي ونه‌گات مي‌نوشتم، البته راهه بهترش اينه كه گمشيد بريد كتاباشو بخونيد)

+ نوشته شده در 14:47 توسط مك كيب.
دوشنبه نهم مهر 1386
مرگي چنين

- اون وقت كه زن‌ها/ آينه‌شونو با خودشون نبرن/ هرجا كه ميرن/ شايد بتونن با من/ راجع به آزادي/ گپ بزنن ...

- زنان در آفرينش ناتمامند/ ازيرا خويش‌كام و زشت نامند

- يكي گفت كسي را زن بد مباد/ دگر گفت زن در جهان خود مباد

- استثنا قاعده را باطل مي‌كند.

- اگر از عرض خيابون گذشتي و ماشين زيرت نكرد خيلي خوشحال نشو چون قراره كسي درست اون طرف خيابون جيبت بزنه، خوشگله.

- مردم احمق مستحق چيزهاي احمقانه، مردم باهوش در حال فريب يكديگر و بعد خودشان.

- به من فكر مي‌كني/ همان قدر كم/ كه من فكر مي‌كنم/ به تو؟

- بر نسيم شناورند/ پرهاي من/ هي‌يه! (از قبيله «چيپه‌وا»)

+ نوشته شده در 22:33 توسط مك كيب.
یکشنبه هشتم مهر 1386
Naked Lunch

- و اما كليساهاي تعطيل شده‌ي استالين و معابد چيني امروز: گويا اين‌طور سركوب مذهب را با گفته كارل ماركس كه «كه دين افيون توده‌هاست» توجيه مي‌كردند. اين گفته‌ي ماركس به سال 1844 برمي‌گردد، زماني كه ترياك و مشتقات آن تنها مسكن موثر و در دسترس همگان بود. خود ماركس هم آن استفاده كرده بود. از تسكين موقتي كه اين داروها به‌اش مي‌دادند راضي بود. او فقط مي‌خواست اين واقعيت را بگويد كه دين هم مي‌تواند براي كساني كه دچار فشارهاي اقتصادي و اجتماعي هستند تسكيني باشد وگرنه قصد محكوم كردن دين را نداشت. اين جمله يك واقعيت عادي بودنه يك حكم قطعي.

(ميزان خركيف شدنم بعد از خوندن اين جملات ونه‌گات قابل گفتن نيست.آيا اين خركيف شدن من سندي بر كمونيست بودن منه؟)(راستي اين اولين پست غير جمله‌سازي منه.)

+ نوشته شده در 19:43 توسط مك كيب.
شنبه هفتم مهر 1386
فوما
- با ترس/ يا با ريش گرو گذاشتن/ دموكراسي دس نمي‌آد/ نه امروز نه امسال/ نه هيچوقت خدا.

- راسي راسي مكافاتيه/ اگه مسيح برگرده و پوسش مثه ما سياه باشه‌ها/ خدا مي‌دونه تو ايالات متحده/ چن تا كليسا هس كه اون/ نتونه توشون نماز بخونه.

- لنگستون هيوز Langston Hughes

- كوكوشي همراهش را صدا زد:
- اوشين؟
- بله
- اوشين؟
- بله؟
- اوشين؟
- بله
- از اينكه نام تو را صدا زدم معذرت مي‌خواهم اما در حقيقت اين تو هستي كه بايد معذرت بخواهي.
+ نوشته شده در 23:14 توسط مك كيب.
سه شنبه سوم مهر 1386
تقديم به ازمه با عشق و نكبت
- اگر يك زامبي بد آدم را بگيرد، يا رويش گريه مي‌كند، يا نوشابه‌اش را كش مي‌رود يا استخوان‌هاي دخترش را مي‌شكند. دخترهاي زيادي توي ميدان، پشت پنجره‌هاي خانه نشسته‌اند و شوهر هم به اندازه كافي پيدا نمي‌شود.

- و تو زبان گوسفند را هيچ‌گاه نخواهي فهميد/ حتي اگر دشت/ حتي اگر طويله/ حتي اگر چوپان/ حتي اگر گوسفند/ باشي.

- آمبولانس هايكو: يك تكه فلفل سبز/ افتاد/ بيرون از ظرف سالاد:/ كه چي؟

- سپس به او گفتند: خداوندا، اينك دو شمشير. به ايشان گفت: كافي است. (انجيل لوقا، باب 22، آيه 38)

- انجمن بسيار پرشور دانايان بي‌مصرف.
+ نوشته شده در 23:25 توسط مك كيب.
یکشنبه یکم مهر 1386
papercut
- وقتي بزرگ شديم و به مدرسه رفتيم/ معلم‌هايي بودند كه هرطور مي‌توانستند/ بچه‌ها را آزار مي‌دادند/ با طعنه زدن به هركاري كه مي‌كرديم/ با لو دادن هر ضعفي/ كه بچه‌ها با دقت تمام پنهان كرده بودند/ اما در شهر، همه خوب مي‌دانستند/ وقتي معلم‌ها شب به خانه برمي‌گردند / زن‌هاي چاق و رواني‌شان/ آنها را چنان ميان انگشتانشان مي‌چلانند/ كه جانشان درآيد.

- تنها بودن ترسناك نيست، زياد بودن هم ترسناك نيست، دو تا بودن ترسناكه.

- من دوست دارم يك گربه مرده باشم/ چون نمي‌توان روي آن قيمت گذاشت.

- يك فيلم بلند يعني 24 دروغ در هر ثانيه.
+ نوشته شده در 21:14 توسط مك كيب.
شنبه سی و یکم شهریور 1386
كه جامائيكا هم كشوريست
                                               نپرسيد اين كيه همينجوري خوشم اومد عكسشو بذارم

- تلويزيون مشتي آشفتگي صوتي و تصويري است كه تازه هيچ صفحه دومي براي ورق زدن ندارد.

 

- تو نيستي/ اين باران بيهوده مي‌بارد/ ما خيس نخواهيم شد ...

 

- تمام قصدم اين است كه كيفيت و ويژگي منحصر به فرد موقعيت‌هاي پيش پا افتاده را به فيلم برگردانم. (تروفو)

 

- آنتوني فلو ميگه: توي اين دنياي عوضي و هيشكي به هيشكي ديگه چي بايد اتفاق بيفته كه مومنان اقرار كنند خداوندي در كار نيست يا اگه هست خيلي مهربون نيست.

 

- استثنا قاعده را باطل مي‌كند.

 

+ نوشته شده در 20:15 توسط مك كيب.
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
سگ اندلسي
- مرغ‌ها به زودي گرم به گرم آب خواهند شد.

- پست‌مدرنيست‌ها مي‌گويند: حقيقت افسانه‌اي بيش نيست و افسانه نيست جز حقيقت.

- اگر كسي علت هلاكت ما را پرسيد بگوييد دليلش دروغگويي پدرانمان بوده است.

- ما سورئاليست‌ها، در صورتي كه لطف كنيد و به ما اندكي توجه كنيد دقيقا نقاش نيستيم. دانشمند هم كه نيستيم. ما فقط و فقط خاويار هستيم و قبول كنيد خاويار واقعا خوشمزه است.

- وقتي آدم مي‌ميره 21 گرم از وزن بدنش كم ميشه.
+ نوشته شده در 18:2 توسط مك كيب.
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
جنين در قوطي چاي
- اين نه استفراغ سواره نظام/ بر پستان‌هاي روسپي‌ست/ و نه استفراغ گربه‌اي كه وزغ را/ تفنا بلعيده است. (لوركا)

- نمي‌توانيد آزارم دهيد كسي كه رويايي چون من در سر دارد./ مي‌توانيم آزارت دهيم خصوصا كساني كه رويايي چون تو در سر دارند.

- هر آدمي سنگي است بر گور پدر خويش. (احمد)

- هنر مثل wc است شما را خالي مي‌كند ولي حال ديگران را بهم مي‌زند.

- من نمي‌فهمم چرا شماره‌هاي اشتباهي هيچ‌وقت اشغال نيستند.

Whitout pajama can't live
+ نوشته شده در 10:7 توسط مك كيب.
سه شنبه بیستم شهریور 1386
ميعاد در لجن
- تو درباره جنگ چي فكر مي‌كني؟ - جنگ هيچ ايرادي نداره. - جدي؟ - آره، وقتي سوار تاكسي مي‌شي، داري جنگ مي‌كني. وقتي يه نون مي‌خري، داري جنگ مي‌كني. وقتي الواطي مي‌كني داري جنگ مي‌كني. ولي به هرحال، آدم بعضي وقت ‌ها به تاكسي و نون و الواطي احتياج پيدا مي‌كنه.(بوكفسكي)

- حماقت بزرگترين نيروي روحاني تمام تاريخ بشر است.

- هر قدر عقايد كسي احمقانه‌تر باشد كمتر بايد با او مخالفت كرد.(بديهي 2)

- اگر آدم استعداد داشته باشد و شانس هم بياورد كه پيشرفت مي‌كند، اما اگر فقط استعداد داشته باشد و شانس نياورد ممكن است موفق نشود.(بديهي 3)
+ نوشته شده در 11:37 توسط مك كيب.
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
نفس زير لختگي
- آيا خدا اشتباه انسان است، يا انسان اشتباه خدا؟

- زن‌ها؟ درباره‌شان چيزي نشنيده‌ام.

- بهوميل هرابال Bohumil Hrabal

- سومين بيماري اينترنتي: گوگل گردي (google-stalking) گوگل بازي مفرط در حد مرگ.

- بعضي گفتند خدا و نان و بعضي ديگر گفتند نان و خدا. من مي‌گويم فقط خدا، خدا بدون نان خدا بدون آب، خدا بدون هيچ چيز. (شيخ ابوالحسن خرقاني)(فك كنم جمله‌رو غلط نوشتم)

- از سه تا چيز بدم مياد: كنسرو لوبيا سبز، عرق گير و ... تو! (ديالوگ استثنايي كارتون ماسك)
+ نوشته شده در 23:18 توسط مك كيب.
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
دمپايي بانو
- وقتي جوان‌تر بودم- دو تا زن قبل، 250000 نخ سيگار قبل، 3000 پيك عرق قبل ...

- نه سگ‌هايشان پارس مي‌كنند و نه بچه‌‌هايشان گريه.

- همه چيزهاي راستي كه به شما مي‌خواهم بگويم دروغ‌هاي بي‌شرمانه‌اند.

- ني‌زن در آستانه سپيده‌دم.

- دومين بيماري اينترنتي: بلاگ افشايي (Blog Streaking) افراد رازها و اطلاعات شخصي خود را در وبلاگشان افشا مي‌كنند.

- اي جان شيرين/ اي مه ناديده فلان/من هميشه به توي مجنون گفته‌ام/ كه ميعادگاه دو روح/ كجاست/ پاشنه‌ي من، پاشنه‌هاي من.
+ نوشته شده در 16:47 توسط مك كيب.
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
قطارهاي به شدت مراقبت شده
- و بداني سر مسابقه زنده ماندن/ پدرت هم شايد تو را بسوزاند! تا از گرماي وجودت چند ثانيه بيشتر زنده بماند.

- اگر وارد گروهي شدي لازم نيست پارس كني اما حتما بايد دمت را تكان بدهي.

- مارسل پروست: به سختي سيم ويولن و به بازيگوشي پروانه.

- اولين بيماري اينترنتي: خود گردي(Ego-Surfing) افراد به دنبال نام خود در اينترنت مي‌گردند.

- مشاور هنري وزير ارشاد و دبير شوراي ارزيابي هنرمندان، كه البته نمي‌دانيم واحد سنجش‌اش تعهد بر ثانيه است يا تقيد بر متر مربع.

- قانون طلايي من: هيچ چيز مطلق نيست ولي همه چيز مطلقا گه است.
+ نوشته شده در 22:43 توسط مك كيب.
سه شنبه ششم شهریور 1386
متانت تحت فشار
- تلخ‌ترين حقيقت روزگار: حرف نبايد بزرگ باشد، حرف بايد از جاي بزرگي گفته شده باشد.

- دختران مرده، گوشت بي‌پوشش و نازيبايي بي‌هيچ افسون.

- شنيده‌ام چيزهايي مي‌بيني كه ديگران نمي‌بينند، عجبا.

- محبت يك دروغ است و شرف يك واژه براي زيبايي اتاق وجاهت.

- جرم من اين بود كه هر جمله به صد واژه و هر واژه به صد معني گرفتار نمي‌كردم.

- جرم من اين بود كه با قلم وارداتي روي كاغذ آنجايي، اشعار حافظ را كپي نمي‌كردم.
+ نوشته شده در 23:37 توسط مك كيب.
یکشنبه چهارم شهریور 1386
بي‌لنگر
- مودب‌ها از تاكسي جا مي‌‌مانند.

- يك آدم بي‌شرف مودب نجيب‌تر است يا يك بي‌شرف بي‌ادب؟

- يك فاشيست مودب بهتر است يا يك آدم معمولي بي‌ادب؟

- ادب شايد يك ارزش باشد، اما هرگز فضيلتي اخلاقي نيست.

- اگر ادب يك ارزش است. يك ارزش مبهم است و در نفس خود ناكافي. ادب ارزشي مشكوك است.

- معني يك كلمه دقيقا بستگي به مفهومي داره كه گوينده از اون كلمه در ذهنش داره. (بديهي 1)
+ نوشته شده در 21:13 توسط مك كيب.
شنبه سوم شهریور 1386
كاواك
- ذغال شام آخر دستاي كي باد مي‌زنه؟

- قتل‌ها را مثل صحنه‌هاي عاشقانه تصوير كنيد و صحنه‌هاي عاشقانه را مثل قتل‌ها.

- بزرگترين دغدغه فلسفي قرن: دغدغه شارژ باتري‌ها.

- گفتم غزلي بدهيد قطعه‌اي برابر بازستانيد. پاياپاي و امير غزلي داد. به تمامت راست. اكنون من به او قطعه‌اي مي‌دهم. تضمين آن غزل، اما همه از خيال.

- چرا مشتي مفلوك عوضي رو پرت كرد توي اين خراب شده كه حتي بلد نيستند اون رو، عظمت اون رو هجي كنند.

Lost Generation (جامعه سرويس مي‌شود)
+ نوشته شده در 16:4 توسط مك كيب.
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
asterion
- يه مثل قديمي ميگه: اگه مرد شيطونه، زن خود جهنمه.

- من جسورم و ناخلف و سرنابه‌راه نيز/ در شهري كه سربه‌راهي پذيرفتن وجاهت نمور وچندش‌آور تو باشد.

- كميت و كيفيت دو چيز كاملا جدا هستند و حتي با هم نسبت معكوس مجذور هم ندارند.

- جنگ يعني توسعه طبيعي مملكت.

- اگر وارد يك گروه شدي لازم نيست پارس كني اما حتما بايد دمت را تكان بدهي.

- حقيقت دارد كه من هم بايد ادرار كنم ولي به دلايل كاملا متفاوتي.

+ نوشته شده در 12:23 توسط مك كيب.
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
چشم‌هاي سگ آبي رنگ
- فقفيقاع نبي.

- مدت زمان يك فيلم ارتباط مستقيم با تحمل مثانه آدم دارد.

- هيچ تهراني اي وجود نداره به شهرستانياي لجن‌زده ميگن تهراني.

- لولا شده به فراموشي مثل يك در.

- من هميشه دلم مي‌خواست كتابي بنويسم كه با مايونز تمام بشود.

- هل من محيص؟ (گريزي هست؟)
+ نوشته شده در 21:55 توسط مك كيب.
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
تاناتوس

- فلسفی‌ترین جمله دنیای امروز: اجسام از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند.

 

- جانمی، آنقدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد.

 

- توی این دنیا صد میلیون نفر می‌تونن بدون تو زندگی کنن ولی من نه، آخه چرا؟ (لنی در خداحافظ گری‌کوپر)

 

- اوما تورمن             Uma Thurman

 

- و ما ادریک ما مریم؟

 

- جک نیکلسون: سال‌ها فکر می‌کرد مادر‌بزرگش، مادرش است و مادرش، خواهرش. 

 

+ نوشته شده در 0:2 توسط مك كيب.
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
تيمبوكتو
- تو رو خدا يه لحظه بايست، من همين الان يك فكري به كله‌ام زد، آره، آره، يك فكر خوب، چيز ... چيز ... اه! يادم رفت! (ديالوگ آل پاچينو در ديك‌تريسي)

- واقعيت يك تملق لزج از روزگار است.

- ما زندگي نمي‌كنيم، زندگي مارو مي‌كنه.

- ژانر فيلمهاي جيراني و الوند: يك مشت ستاره جمع كن و بي‌خيال ساخت و پرداخت و داستان فيلمت باش.

- و مستراحي نبود كه تخيل در آنجا استراحت كند.

- من با اين اصطلاح <مردم خوب> مشكل دارم.
+ نوشته شده در 15:16 توسط مك كيب.
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
Neet
- چخوف به زنش مي‌گفت سگ من.

- كوتلاس                   Cuttlas

- اسمم را با حروف بزرگ بنويسيد.

- عشق بين دو مرد غير‌ممكن است زيرا كه رابطه جنسي نبايد باشد و دوستي بين زن و مرد غير‌ممكن است زيرا كه رابطه جنسي بايد باشد. (جويس)

- روسپي‌هاي بنفش مصلحت‌انديش.

- نظرت درباره حقوق زن‌ها در اجتماع چيه؟ هروقت كه اون‌ها حاضر شدن توي كارواش كار كنن، پشت گاو‌آهن راه برن، عربده‌كش‌ها رو از كافه بيرون بندازن، توي فاضلاب كار كنن، هروقت حاضر شدن توي جنگ، پستون‌هاشون رو جلوي گلوله ستبر كنن، من مي‌مونم خونه، ظرف ‌ميشورم و كرك‌هاي قالي رو پاك‌ مي‌كنم. (بوكفسكي) (چقد ويرگول)

+ نوشته شده در 14:42 توسط مك كيب.