-بمیر/ با یه تف/ یه تف با یه برد زیاد/ یه برد/ به
اندازه/ سوزش خروج مدفوع/ از مخرج/ وقتی چیزی را سفت و کم جویده باشی/ و مدفوعت از
حد استاندارد بزرگتر باشد. (اینارو امین بعد از دیدن تیتر این مطلب در status مسنجر به من گفت و کلن
آدمهای کمی هستند که در حرف زدن عادی هم از دهنشان در و گوهر بیرون بریزد. لابل:
پینوشت تخمی)
-ما
باکونونیستها معتقدیم که بشر از گروههایی تشکیل شدهاست که اراده الهی را به
انجام میرسانند بی اینکه بفهمند که چه کار دارند میکنند، باکونون اسم این گروهها
را میگذارد کاراس
-بیتباران
انبوهند/مگر از کومه برآید دودی/گیرد و آتش ژرفی گردد/ ورنه چشم نخورد آب زمن/ -یا
منها-/ کابمان سرد/ نانمان گرم/ مشتمان در جیب است/ حرفمان ازآتش و خون است
مدام.
-از این
راه و آن راه/ میکوشم تا دلو نگه دارم/ با این امید که/ نیهای فرسوده هرگز
نخواهند شکست/ ناگهان ته سطل باز میشود/ خالی ای است در دست من.
(به کسایی
که سینما رو با تئاتر اشتباه گرفتن(بیضایی و دار و دستش و طرفداراش ) پیشنهاد میکنم
داگویل ببینن تا بفهمن چجوری میشه سه ساعت رسمن روی سن تئاتر یه فیلم سینمایی محشر
ساخت)(البته بعد از خوندن حرفای کیانیان راجبه سینمای تئاتری نمیتونم از این واژه
استفاده کنم اما من از بیضایی بدم میاد و بالاخره مجبورم با هر ترفندی هست بهش
تیکه بندازم)
(ریدم به
دانشجویان دربند اصن ببرن همشون فردا صب اعدام کنن به تخمم)
-و
ما در فاصله دو فراموشی میرفتیم.
-دختر به
آنها نگاه کرد و لبخند نصفه نیمه مبهمی تحویلشان داد. یک لبخند ژوکوند اتوبانی
تمام عیار.
-هیپیها
مثل قالیچههای رنگ و رو رفته پهن شده بودند روی چمن و انتظار تاجر فرشهای بزرگ
را میکشیدند.
-کتاب شعر
را گذاشت توی قفسه و از مغازه رفت بیرون وقتی میرفت دیگر آرام شده بود. رفتم جلو
و دیدم دودلیاش افتاده زمین.
شبیه گل رس
بود اما عصبی بود و وول میخورد. دودلیاش را گذاشتم توی جیبم و آوردم خانه و چون از
بیکاری نمیدانستم چه کنم، این شکلی درستش کردم.
-من فقط
شعر میگم. چوپون کاغذها که نیستم.تا ابد هم نمیتونم مواظبشون باشم. اصلا معنی
نداره.
-زنم رفته
بود از مغازه بستنی بخرد. از این مغازههای سر شبی فقط دو سه تا کوچه بالاتر.
(لطفن
اتوبوس پیر را بخانید. کسایی که زر میزنن صید قزلآلا مزخرفه پس براتیگان مزخرفه،
لطفن خفه بشن و برن اتبوس پیر بخونن. روشنفکرای کافیشاپ نشین خاله زنک (ک.پ: فربد)
هم هی هرجا میشینن نگن براتیگان محشره تا همه زده بشن از براتیگان. فقط همتون خفه
بشین و برین اتوبوس پیر بخونین. لطفن)
(خیلی دلم
میخاست تو پرانتز بالا فش ناجور بدم ولی از وقتی این پست پوری خوندم دیگه فش تو
دهنم نمیچرخه)
(چرا
اینجوریه که وقتی دارم نارنگی میخورم همه پرهای نارنگی و زرتی میچپونم تو حلقم
اما با پره آخر کلی لاس میزنم تا بخورمش؟ یا مثلن اتوبوس پیر اینهمه جمله باحال
داره بعد من توی بیست صفحه آخر جملههای باحال یاداشت کردم و روی داستانها مکث
کردم. چرا اینجوریه؟)
-مرد
با دو پاکت شیر از دفتر ترانسپورت واحد 6 کارخانه ذوب فلز بیرون میآید. کارگرها
برایش دست تکان میدهند. مرد لبخندی میزند و از در کارخانه بیرون میرود. امروز
دیگر لازم نیست کارت بزند. لب جاده منتظر ماشین است. یکی از دو پاکت شیر سوراخ است
و دارد میشاشد به عمر تلف شده مرد.
-یه
فیلمساز مثه گربهای میمونه که داره زیر چشمی نگاه میکنه، یه فضول، همچنان که
سینما سوراخ کلیدیست به اتاق خواب والدین و تو جاسوسی شون میکنی و ازشون متنفر
میشی و احساس گناه میکنی اما نمیتونی نگاه نکنی. این فیلم شبیه جنایت میکنه و
کارگردان شبیه جنایتکاران. (از دیالوگهای فیلم دریمرز اثر برتولوچی بزرگترین
کارگردان فیلمهای پورنو در جهان که استثنا و اشتباهن این کارش شاهکار از آب در
اومده)
-وقتی داری
توی توی اتوبوس، تاکسی و مترو بالا پایین میشی و با اساماس با معشوقت (محبوبت،زیدت
یا جیافت یا هر گه دیگه)لاس میزنی و موبایلت یه چسه بیشتر شارژ نداره و حتی اگه
بگوزه هم خاموش میشه، چه حسی داری؟ این حس قطعن راه رفتن روی لبه شادی و عصبانیته.
یکی از ده حس تخمی روی زمین.
من نمیدونم
قضیه چیه فقد صادق به من گفته باید اعتراف کنی:
-اعتراف میکنم
اصن آدمه صادق و راستگویی نیستم و مثه سگ دارم صب تا شب دروغ میگم و ادای آدمای
راستگو در میارم و اینقد خوب نقش بازی میکنم که همه دروغام باور میکنن از جمله
خودم. دروغام به هیچ وجه بیضرر نبودن
-اعتراف میکنم
از لحاظ جنسی به هیچ وجه آدم سالمی نیستم و خیلی هم ذهن منحرفی دارم. (خیلی دلم
میخاست الان خودزنی به حده اعلی (یا اعلا) برسونم و ذهن منحرفم توضیح بدم اما
توضیحش برابره با بوی شاش گرفتن رفاقتام)
-اعتراف میکنم
ذرهای اعتماد به نفس ندارم و به شدت احساس میکنم و آدمه ضعیفی هستم و مثه سگ از
قرار گرفتن تو جاها و موقعیتهای جدید میترسم و اینکه همیشه به خودم دری وری میگم
و خودم مسقره میکنم فقد یه راهکاره دفاعیه برای راحت کردن خودم.
-اعتراف میکنم
حرفا و شوخیهای دیگران به شدت ناراحتم میکنه و بعضی وقتا به عذاب کشیدنم ختم
میشه اما ادای آدمای با جنبه رو در میارم و یه جوری رفتار میکنم که انگار به تخمم
نیست.
-اعتراف میکنم
هیچوقت خودم نبودم و همیشه ادا در آوردم ینی تو هر جمعی بودم یا پیش هر آدمی بودم
سریع خودم با اون جمع و فرد یکی کردم و عجیب ریاکارم
-اعتراف میکنم
همه این شلوغ بازیام و نظر مخالف دادنهام فقد برای جلب توجهه حتی لباس پوشیدنم و
اینکه خودم میکشم متفاوت باشم برای ارضای این نیازمه
(با نگاه
به بند یک هیچ دلیلی نداره اینایی که گفتم راست باشه)
(خاستم بگم عجب پست چرندی بود دیدم میشه همون بند سه)
(از لنی،
محمد، ماری،پوری، مجتبی و شرزاد میخام که خودشون چس نکنن و بیان عین آدم اعتراف
کنن)
هیچکاک
میگه: اگر فیلمی خوب باشد، حتی اگر صدای فیلم هم قطع شود باز هم تماشاگر میتواند
بفهمد فیلم چطور پیش میرود.
این چیزایی که در ذیل(کجا هست؟) میاد تجربههای من از دیدن فیلم به صورت بیصداست. هرچند شاید تو بعضی از موارد منظور من از بیصدا با منظور هیچکاک از بیصدا یکی نباشه اما مفهومشون خیلی شبیه همه.
- کافه ستاره: به لطف تکنولوژی فوق پیشرفته سینماهای کشورمون یه ربع از فیلم کافه ستاره رو بیصدا دیدیم (تو سینما سپیده) و ملت دو دقیقه آخره اون پونزده دقیقه (چی شد) فهمیدن که فیلم صداش قطع شده. واقعن فیلم داشت بدون صدا عالی جلو میرفت و خب کافه ستاره با استانداردهای سینمای ایران جز فیلمای خوب ردهبندی میشه.
- املی: این دفه صدای فیلم وصل بود اما زبان فیلم فرانسوی بود و زیرنویس فیلم هم انگلیسی بود و فک کنم دیگه همه میدونن فهم من از زبانهای انگلیسی و فرانسوی با شتر برابری میکنه. من نه تنها بعد از دیدن فیلم انکف شده بودم و خرکیف بودم بلکه حسم این بود که کل دیالوگای فیلم فهمیدم، با اینکه نصف دیالوگای فیلم متوجه نشدم. (فعل و فاعل این جمله کلن از دست رفت) و آیا لازمه بگم املی شاهکاره؟
- بلوار مالهالند: چون من ساعت یک و دو نصفه شب فیلم میبینم و تو این ساعت اگه بگوزیم هم همه از خاب بیدار میشن مجبورم اسپیکر خاموش کنم. فیلم هم زیرنویس انگلیسی داشت من به طوره کلی میتونم بگم هیچی از فیلم حالیم نشد.(البته وقتی با زیرنویس فارسی هم دیدم چیزی نفهمیدم) و فک کنم همه به طوره مشترک بپذیریم که بلوار مالهالند آشغال و چرند و بوق شعره.
- فیل: این دفه اسپیکر خاموش نبود اما نمیدونم چرا فیلم صداش پریده بود.زیر نویس هم نداشت و من کاملن این فیلم فهمیدم با جزئیاتش و به نظرم این فیلم اصن نیازی به دیالوگ نداشت و تصاویر کاملن گویا بود و من از یه بابایی هم شنیدم که گاس ون سنت برای بازیگراش دیالوگ ننوشته و به بازیگراش گفته در طول فیلم هرچی میخان بگن و باز هم همگی قبول دارین که فیل شاهکاره.(هرچند که نخل طلا حقش نبود)
- جایی در دوردست: باز هم به لطف تکنولوژی سینماهای ایران یه ده دقیقهای صدای این فیلم قطع بود.(تو سینما فرهنگ) خب مسلمن هیچکس چیزی نفهمید خداییش هم فیلم جایی در دوردست فیلم آشغالیه.
- اتوبوس شب: این دفه نه صدای فیلم قطع بود نه انگلیسی حرف میزدن ولی از بس دیالوگای فیلم مزخرف و اضافی بودن که من هر لحظه دعا میکردم بازیگرا خفه بشن و بذارن فیلم کارش بکنه. لکن تو اتوبوس شب هرجا فیلم دیالوگ داشت ریده بود خدایی یه لحظه این فیلم بدون صدا تصور کنین عجب فیلم محشری میشد. اصن این فیلم احتیاجی به دیالوگ نداشت و در سکوت کامل میتونست قصهشو تعریف کنه هرچند که میرفت جز فیلمای کالت.(اعتراف میکنم اولین بار باکونون فکر بیصدا بودن این فیلم به ذهن من انداخت)
(لازم نیست
بگین خودم میدونم که اینجوری فیلم دیدن نابود کردن فیلم و دقیقن عینه عذاب کشیدنه
ولی جدن تجربه محشریه)
(خودم
فهمیدم با کنار هم گذاشتن املی و جایی دوردست فیلم املی رو به لجن کشیدم اما چارهای
نبود)
(حسه جاری
در این پست اینه که وای وای ببینین من هم واسه خودم انیم ها ببینین چه باکلاس نظر
میدم.نثرشم خیلی مزخرف بود. خودم از خودم بدم اومد)
(آهنگ های
نیک کیو خداست.مخصوصن هاله لویاش)
(این
طولانی ترین پستم بود امیدوارم حوصله سر بر و روده درازی نشده باشه)
- اینا با
پیشی میان، با جیشی میرن (از گفتههای معاون و رییس دفتر سخنگوی دولت در مورد
روابط دختر-پسر)(منبع: ایسنا)
- این
خرفتایی که سیستم گرمایی مترو درس کردن واقعن به تشت آب سرد بعدش فک نکردن؟ نه
خدایی اینا انگیزشون از داغ کردن کون ملت چیه؟
- یارو تو
تاکسی: اصن آقا فردوسی تو شاهنامه امروز ایران پیش بینی کرده بوده. راننده: بله
آقا. یارو: تو صفحه آخره شاهنامست، توی شاهنامه های قدیمی بوده البته الان دیگه
نمیذارن چاپ بشه.
- دوست
شاسکولی در سال دوم دبیرستان: اصن تو خارج که مثه ایران نیست، تو خارج شب تولد ١٨ سالگی دختر مجبورش
میکنن با یه پسر بخابه یعنی اجباریه دست خودش نیست.
(من بابته
اینکه این چند وخته پستام اینقد آشغال شده شرمندم به پستای خوبه باکونون در)
دیدیم
چارتا از بچههای ما و دو تا از دخترا نیستن فقد یه دختره مونده اونی که از همه
خوشگلتر بود. گفتم بقیه کجان گفت با هم دیگه رفتن پایین بعد آقا این یقه ما باز
بود این دختره ناکس دستش کشید روی سینه ما گفت ورزشکاری ها منم زرتی یقه مانتوشو
...(هرچی بالا پایین کردم دیدم این قسمت حرفاش هیچ جوره قابل چاپ نیست شما خودتون
با ذهن خلاقتون تجسم کنین)... آقا ما همینجوری تو کاره هم بودیم یهو دیدیم یکی با
برف زد پس کله ما. دختره گفت کی بود؟ گفتم هیچی ول کن تو خیالت نباشه . من اصن
برنگشتم ببینم کیه گفتم یا ماموره که میاد میگیره میبرتمون پس لااقل بذار حالمون
بکنیم یا یکیه که داره کردم میریزه اونم وقتی کارم تموم شد دهنشو می***. کاره ما
تموم شد برگشتیم دیدیم بچههای خودمون اون بالا با دخترا نشستن زل زدن به ما. هیچی
اینا اومدن پیش ما رفیقای دختره بهش گفتن چرا دادی و اینا ولی خودشون یادشون رفته
بود زیپشونو بکشن بالا، سوتی دادن. من برگشتم به این دختره گفتم شماها چرا شوهر
نمیکنین؟ برگشت گفت ما هر سهتامون عاشقه سه تا پسر بودیم اونام عاشقه ما بودن
منتها خانوادمون نذاشتن ما ازدواج کنیم ما هم گفتیم دیگه ازدواج نمیکنیم اونام
ازدواج نکردن و رو عشقشون موندن. گفت اتفاقن اون پسره که من عاشقش بودم هم بچه
شابدالعظیم بود (به طوره زیرپوستی اینجا میخاست القا کنه که چون جفتمون بچه
شابدالعظیم بودیم این حاضر شد به من پا بده خودتون میدونین از نظر فروید و اینا
دیگه) گفتم اسمه یارو چی بوده من اکثر بچههای شابدالعظیم میشناسم. گفت اسمش مجید
محبی بود. گفتم آره میشناسم. به دختره نگفتم اما این مجید محبی همسایه دیوار به
دیوار ماست. یارو زن داره با سه تا بچه با خودم گفتم دختر سره کاری این مجید کچل
زدتت و رفته. ازشم پرسیدم. گفتم زده و رفته؟ گفت آره زده و رفته.
(بیاید به
این آدم نخندیم بیاید به احترام این داستانگوی خلاق کلاهمون از سرمون برداریم)
(بله.
خاطرات ممد دیوث هم به پایان رسید)
(سینما با
برادران لومیر آغاز شد و با اولد بوی به پایان رسید. تروفو یا گدار یا شابرول هم
گه خورد گفت سینما با کیارستمی به پایان رسید.هرکی با این نظر مخالفت کنه خره)
ما با بروبچ هر هفته میرفتیم کلکچال. اونجام که میرفتیم با خودمون عرق و ورق و شرق میبدیم. یه دفه که جمعه ما رفته بودیم کلکچال دور این حوض جمشیدیه بودیم یهو اکبر زد به من گفت اونارو نیگا، نیگا کردم دیدم جاکش سه تا دختره رو نشون میده. روسریهاشونو درآورده بودن، رفتیم جلو من گفتم یاالله یهو یکیشون برگشت گفت بچه شابدالعظیمی؟ گفتم آره. دیگه هرچی باشه بچه شابدالعظیم همه جا معروفه. حالا آقا تیریپه ما چی بود ما این کاپشن چرم انداخته بودیم رو دوشمون بطری ویسکی رو هم گذاشته بودیم تو جیب تویی کاپشن بعد این کله بطری زده بود بیرون از زیره کاپشن یه دستمونم منقل و ذغال و جوجه بود. گفتن که به مام میدی؟ گفتم که چرا ولی باید بیاین بالا یهو دیدم از اون پایین پلیسه داره مارو نگاه میکنه دخترا روسریشون سرشون کردن و به مام گفتن آقا برو آقا برو، ما گفتیم اگه این الان به ما گیر بده خارمون گا*****. خلاصه ما این سر بطری دادیم تو و پلیسه اومد بالا گفت عرق چیزی پیشتون هست گفتم نه عرق نداریم ولی بیا بالا جوجه بزنیم پلیسه هم خیلی تیز بود گفت من میدونم شماها عرق دارین. گفتم حاجی این دخترخالههای ما چی میتونن بیان بالا؟ گفت باشه عیبی نداره. ما رفتیم بالا بساط جوجه رو راه انداختیم و اومدیم پایین من به دخترا گفتم حالا بیاین بالا گفتن نه این پلیسه خیلی گیره، الان دمباله بهونست . گفتم شما تخمتون نباشه بیاین بالا . ما بالا نشسته بودیم حرف میزدیم رو این ویسکی هم آب ریخته بودیم. اگه دیده باشی رو ویسکی که آب میریزی سفید میشه مثه شیر این پلیسه اومد بالا و ما یه سیخ جوجه بهش دادیم. بعد این لیوانارو دید که توش یه چیزه سفیده گفت با جوجه شیر میخورین؟ به منم باید دو- سه تا استکان بدین. بعدش مارو کشید کنار گفت داداش اگه جا میخای من دارمها. گفتم جا چیه؟ گفت پایین یه کانتینر هست بازداشتگاهه این دسته منه اگه خاستی ببریشون اونجا به من بگو. تو دلم گفتم زرنگی میخای مارو بکنی اون تو درو ببندی تحویلمون بدی. آقا ما همینجوری این ویسکی رو خوردیم تا از حال رفتیم بعد که بلند شدیم...
(ادامه این داستان جذاب فردا شب در همین وبلاگ)
(امیدوارم
نیروی انتظامی نخاد بخاطره این تهمت غیر قابل اثبات از ما شکایت کنه)
(خودم
میدونم با این قسمت و بخش و فصل درست کردنم شورش در آوردم. شرمنده. فردا آخریشم هوا
میکنم)
(از وقتی فمیدم چه انسانهای فرهیختهای میان اینجا شرمنده شدم که اینقد بی ادبم به هرحال از تمامه گوسفندان گرامی عذر میخام)
(قسمت آخر خیلی قشنگه)
- این ممد
دیوث قبل از اینکه بگیرنش یه مدت فراری بود. بعد از اون سرقتایی که داشتن و ناکار
کردن رییس سپاه شهر ری پلیس دمبالش بود و پدرسگ نمیتونستن بگیرن. شیوه دزدیشونم
این جوری بود که اینا با موتور میرفتن کناره این کامیونای ترانزیت بعد این ممده که
ترکه موتور نشسته بود به راننده موتور میگفت برو بچسبون به کامیون بعد که موتور
میومد کنار میدیدی ممد نیست این میپرید خودش میچسبوند به بار، بعد یه دونه از این
تلویزیونای ۲۹ اینچ بغل میکرد دوباره به موتور میگفت بیاد کنار کامیون بعد
تیلیویزیون به بغل میپرید تر ک موتور.آره بابا خیلی کارش درس بود من خودم سره یکی
از کاراش بودم. که پلیس اینو نمیتونه بگیره هرکاری میکنه - یه مدت میگفتن رفته
زابل نمیدونم کجا تا اینکه یه دفه تو همین فلکه آبزنی با موتورش تصادف میکنه با
ماشین گشت این گشتیا پیاده میشن که ببینش چیزیش شده یا نه شک میکنن به قیافه این،
اینم تحت تعقیب بوده دیگه عسکشو همه گشتیا
داشتن اینا میرن تو ماشین تو دفترشون نیگا میکنن می بینین آره خودشه که اولین کاری
که میکنن اینه که چارتا تیر تو پاش خالی میکنن که این فرار نکنه فقد بعدشم که
میگیرنش تو زندان اینو هر روز میکردن واسه ما تعریف میکرد دیگه میگفت تو اتاقه
رییس زندان قشنگ پرده کشیده بودن میگفتن بیا اینور بکش پایین بعد میکردنش میگفتن
برو اونور. آره زندونای ایران همین شکلیه کافیه یه ذره خوشگل موشگل باشی خارت
گا*****.
- این فاطی قلمبه زنه حسین باتریساز بود که تو
محله ما میشست که بعد از مردنش زنش خونش میکنه شیره کش خونه خیلی هم زنه جلبی یود
یه دفه کلانتری میریزه تو خونش یه لول تریاک از این میگیره اینم میره بالا پشته
بومه خونش میگه یا یه لول تریا من میدین یا خودمو میندازم پایین. آخر سرم یه لول
تریاکش گرفت خودش انداخت پایین علیل شد و لی یه لول گرفت. یه شب رفته بودم ابن
بابویه دیدم این نشسته داره گریه میکنه دستشم خونیه گفتم چته گریه حرومزاده پاشو
ببرمت دکتر که دیدم کنارش رده خونه آقا ما این رده خون گرفتیم رفتیم رسیدیم به یه
قبر دیدیم خون از کناره این قبره زده بیرون پلیس اومد دورشو ححصار کشید گفت جسد
تازست هیچی بعدن دیگه صداشو در نیاوردن که قضیه چی بود.
- شراپنل (گلوله افشان) توسط یک انگلیسی به همین نام اختراع شد. شما دلتان نمی خواهد چیزی به اسمتان نامگذاری شود؟
- آخه این سکسبازی و گلفبازی دیگه چه کاریه، اصلا برای چیه؟ (یک جهانگرد مریخی
- پروانه مسین/ آیینهوار! برپا نشستهبود در پهنه لجن/ و هر دو روی آن / خطی بود/ خطی به سوی پوچ. خطی به مرز هیچ/ از هم گریختیم/ بر خط سرنوشت/ خونابه ریختیم
- زنی قطعه قطعه میکند/ کنار آزالههای نهاده به گلدان/ ماهی دودی را
- بانگی سر میدهم/ صدای مرا بشنو/ سرزمین/ سرتاسر/ بانگی سر میدهم/ بشنو/ من زنده خواهم ماند. (از قبیله تتون سو)
- خب برایتان
یک خبر خوش دارم و یک خبر بد، خبر بد این است که مریخیها به زمین نشستهاند و
حالا در هتل بزرگ آستوریا اقامت دارند. خبر خوش این است آنها فقط مردان، زنان و
کودکان بیخانمان از همه رنگ را میخورند و بنزین پس میدهند.
- الان تفنگها
را زمین میگذاریم و/ میرویم تریا نسکافه میخوریم/ و گور پدر بیپدر پاسبانهای
سبیلو/ گور پدر قطعنامه ۵۴۴
- (یک تصویر)
پسر توی خیابان راه میرود. روی زمین سیگاری نیم سوخته میبیند. ماتیکی است، قبلا
کسی (شاید دختری) آن را کشیده. پسر سیگار را برمیدارد و ادامه آن را میکشد.
- ترمزی/ با
زوزهای از چرخ/ و توقف/ تا سگی از عرض راهی با تانی بگذرد/ و هم او با بمب/ قارچ
میرویاند در اقلیمی که میروید از آن مشتی و فریادی
- ترحمی
جویده شده/ ما چنینیم؛ ترحمی جویده شده، جویده شده، جویده شده/ جویده شده، ترحمی
جویده شده/ کلاغی نامیرا
(اعتراف میکنم
پست داغونی بود. یه مشت کلمه بیربط به هم گذاشتم کنار هم.)
گريزي
نيست
از كوچهها
از خيابانها
سرانجام
آن چاله پايت را خواهد جست
و زبانت
آسفالت خوني را ليس خواهد زد
مرد سياه
با برق
زنجير طلا و ساعت نقره و چوب بيسبالش
بالاي سرت
است
يك ضربه
تمام
مغزت حتي
ديگر
به جنين
له شده تازه سقط شدهاي هم نخواهد مانست
بايد كوچه
را از دماغ و دهنت فين و تف كني
آن هنگام
كه چوب
بيسبال موهايت را شانه زد
(جورج
شرينگ)
-
ابتدا به شما بازديدكنندۀ محترم تبريك ميگويم، چرا
كه بيست و چهار ساعت از درج مطلبِ قبليِ اين وبلاگ نگذشته شما ميتوانيد از مواهب نوشتۀ من برخوردار شويد.
- اگر بيش از يك راه براي
انجام كاري وجود داشته باشد و يكي از آنها به فاجعه منجر شود، شخص از همان راه استفاده خواهد كرد.
- بذار
بارون ماچت كنه.
- من
شيزوفرني/ تنها هستم/ و احساس ميكنم/ كه هركس از راه ميرسد/ از من سواستفاده ميكند/
و هركه خيال ميكنم/ تا كنون با او بودهام/ از من سواستفاده كرده است / آن صداها
در سر من/ هرگز سكوت نميكنند/ آنها/ آنها پر از جنجال و هياهواند. (تايگر ليليز)
(در مورده مفهوم سواستفاده كردن در اين شعر صحبت زياده)
-
اسكيموها همه عمرشان را بين يخها سر ميكنند اما هيچ تكواژهاي براي يخ ندارند.
(كسافت گه)
(يك توصيه
اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي، ملي به دوستان: لطفن با زيدتان، جي افتان، دوسدخترتان،
خانومتان، خانوميتان، نامزدتان و همراه مونثتان سوار مترو نشويد. جهنم، اگه شديد
لطفن سعي نكنيد به شيوه گوشه-گارد از او محافظت كنيد.)
فيلم
سينما پاراديزو: كشيش صاحاب سينما همه صحنههاي بوسيدن و كلن معاشقه و اينارو از
فيلمايي كه توي سينماش پخش ميشه حذف ميكنه
توي يه
سكانس از سينما پاراديزو وقتي فيلم قبل از بوسيدن دو نفر قطع ميشه يكي توي سينما
شاكي ميشه و داد ميزنه: بيست ساله دارم ميام اين سينما نديدم دو نفر همديگرو بوس
كنن
حالا اين
بايد راجبه سينما و صدا و سيماي خودمون بگيم: بيست و خوردهاي ساله تو اين مملكت
ميرم سينما و از صدا و سيماش فيلم ميبينم تا حالا نديدم دو نفر همديگرو بوس كنن
(منظور از
بوس كردن بوسه حاج آقاي فيلم بر پيشوني يه بچه جقله نيست منظور فرنچ كيسه گلزار و
مهناز افشار يا مثلن هانيه توسلي و علي نصيريانه)(در اين نوشته عدم علامت گذاري و
دوري از زبان معيار عمديست)
ونهگات ميگه: از نقطه-ويرگول استفاده نكنيد. آنها دوجنسيهاي مبدل پوشي هستند كه اصلا و ابدا معني و مفهومي ندارند. فقط نشان ميدهند كه شما دانشگاه ديدهايد.
ونهگات ميگه: در داستان سيندرلا فرشته نجات دخترك ظاهر ميشود. جوراب شلواري و ريمل و وسيلهي نقليهاي در اختيار ش ميگذارد تا او خودش را به مهماني برساند
ونهگات ميگه: هيچ دلم نميخواست زنده باشم و روزي را ببينم كه سه نفر از قدرتمندترين آدمهاي دنيا اسمشان باشد: بوش (بوته)، ديك (عورت مرد) و كالين (روده بزرگ)
ونهگات ميگه: ما براي علافي به كرهي خاكي آمديم. هركسي جز اين گفت چرت گفته
ونهگات ميگه : تو تو هم عربها را ابله فرض ميكني؟ آنها بودند كه ارقام و اعشار را به ما ارزاني داشتند. ببين ميتواني با اعداد رومي تقسيمي دور و دراز انجام دهي؟
(ونهگات چيزهاي باحاله ديگهاي هم گفته)(اگه فشم نميدادين تا ابد اينجا متن كتاباي ونهگات مينوشتم، البته راهه بهترش اينه كه گمشيد بريد كتاباشو بخونيد)
- اون وقت كه زنها/ آينهشونو با خودشون نبرن/
هرجا كه ميرن/ شايد بتونن با من/ راجع به آزادي/ گپ بزنن ...
- زنان در
آفرينش ناتمامند/ ازيرا خويشكام و زشت نامند
- يكي گفت
كسي را زن بد مباد/ دگر گفت زن در جهان خود مباد
- استثنا قاعده
را باطل ميكند.
- اگر از
عرض خيابون گذشتي و ماشين زيرت نكرد خيلي خوشحال نشو چون قراره كسي درست اون طرف
خيابون جيبت بزنه، خوشگله.
- مردم
احمق مستحق چيزهاي احمقانه، مردم باهوش در حال فريب يكديگر و بعد خودشان.
- به من
فكر ميكني/ همان قدر كم/ كه من فكر ميكنم/ به تو؟
- بر نسيم
شناورند/ پرهاي من/ هييه! (از قبيله «چيپهوا»)
- و اما كليساهاي تعطيل شدهي استالين و معابد
چيني امروز: گويا اينطور سركوب مذهب را با گفته كارل ماركس كه «كه دين افيون تودههاست»
توجيه ميكردند. اين گفتهي ماركس به سال 1844 برميگردد، زماني كه ترياك و مشتقات
آن تنها مسكن موثر و در دسترس همگان بود. خود ماركس هم آن استفاده كرده بود. از تسكين
موقتي كه اين داروها بهاش ميدادند راضي بود. او فقط ميخواست اين واقعيت را
بگويد كه دين هم ميتواند براي كساني كه دچار فشارهاي اقتصادي و اجتماعي هستند
تسكيني باشد وگرنه قصد محكوم كردن دين را نداشت. اين جمله يك واقعيت عادي بودنه يك
حكم قطعي.
(ميزان خركيف
شدنم بعد از خوندن اين جملات ونهگات قابل گفتن نيست.آيا اين خركيف شدن من سندي بر
كمونيست بودن منه؟)(راستي اين اولين پست غير جملهسازي منه.)
- تلويزيون مشتي آشفتگي صوتي و تصويري است كه تازه هيچ صفحه دومي براي ورق زدن ندارد.
- تو نيستي/ اين باران بيهوده ميبارد/ ما خيس نخواهيم شد ...
- تمام قصدم اين است كه كيفيت و ويژگي منحصر به فرد موقعيتهاي پيش پا افتاده را به فيلم برگردانم. (تروفو)
- آنتوني فلو ميگه: توي اين دنياي عوضي و هيشكي به هيشكي ديگه چي بايد اتفاق بيفته كه مومنان اقرار كنند خداوندي در كار نيست يا اگه هست خيلي مهربون نيست.
- استثنا قاعده را باطل ميكند.
- فلسفیترین جمله دنیای امروز: اجسام از آنچه در آیینه میبینید به شما نزدیکترند.
- جانمی، آنقدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد.
- توی این دنیا صد میلیون نفر میتونن بدون تو زندگی کنن ولی من نه، آخه چرا؟ (لنی در خداحافظ گریکوپر)
- اوما تورمن Uma Thurman
- و ما ادریک ما مریم؟
- جک نیکلسون: سالها فکر میکرد مادربزرگش، مادرش است و مادرش، خواهرش.
- كوتلاس Cuttlas
- اسمم را با حروف بزرگ بنويسيد.
- عشق بين دو مرد غيرممكن است زيرا كه رابطه جنسي نبايد باشد و دوستي بين زن و مرد غيرممكن است زيرا كه رابطه جنسي بايد باشد. (جويس)
- روسپيهاي بنفش مصلحتانديش.
- نظرت درباره حقوق زنها در اجتماع چيه؟ هروقت كه اونها حاضر شدن توي كارواش كار كنن، پشت گاوآهن راه برن، عربدهكشها رو از كافه بيرون بندازن، توي فاضلاب كار كنن، هروقت حاضر شدن توي جنگ، پستونهاشون رو جلوي گلوله ستبر كنن، من ميمونم خونه، ظرف ميشورم و كركهاي قالي رو پاك ميكنم. (بوكفسكي) (چقد ويرگول)