تبليغاتX
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
روایت دوم
وقتی باکونون و مک‌کیب لخت و عور به ساحل سن‌لورنزو رسیدند،آدم‌هایی به استقبال‌شان آمدند که از خودشان بدتر بودند.تنها چیزی که مردم سن‌لورنزو داشتند مرض‌هایی بود که نه می‌توانستند درمان‌شان کنند و نه حتی اسم‌شان را می‌دانستند.در مقابل باکونون و مک‌کیب گنجینه‌های ارزشمندی از معلومات،جاه‌طلبی،کنجکاوی،شجاعت،وقاحت،سلامتی،شوخ‌طبعی و اطلاعات قابل توجهی از دنیای خارج داشتند.
طبق گفته‌های فیلیپ کاسل در آن زمان تمام املاک متعلق به شرکتِ شکِر پدربزرگِ او بود.
کاسل جوان نوشته:
<<شرکت شکر کاسل در سن‌لورنزو هیچ‌وقت سودآور نبود،اما با نپرداختن دستمزد کارگران،هر سال توانست از ورشکستگی نجات یابد.درآمد شرکت فقط به قدری بود که حقوق شکنجه‌گرهای کارگران را بپردازد.
نوع حکومت آنارشیستی بود مگر در موقعیت‌هایی که شرکت کاسل می‌خواست چیزی را صاحب شود یا کاری را انجام دهد.در چنین مواقعی نوع حکومت فئودال بود.طبقه‌ی اشراف از کارفرمایان کشتزارهای نیشکر تشکیل شده بود،کارفرمایانی که سفیدپوست‌های خارجی آنها را کاملا مسلح کرده بودند.شوالیه‌ها بومیان سرشناس بودند،بومیانی که به خاطر هدایای کوچک و امتیازات احمقانه،طبق دستور می کشتند و زخمی می‌کردند و شکنجه می‌دادند.چند تا کشیش شکم‌گنده مسئول برآوردن حوائج معنوی مردمی بودند که در این قفس کوچک جهنمی گرفتار شده بودند.>>

[روایت اول]

+ نوشته شده در 23:37 توسط راوی.
سه شنبه دهم مهر 1386
روایت اول

باکونون متولد ۱۸۹۱ بود.سیاه‌پوستی بود که در جزیره توباگو،یکی از مستعمرات بریتانیا و پیرو کلیسای اسقفی به دنیا آمده بود.اسمش را گذاشتند لایونل بوید جانسون.او کوچکترین فرزند از شش فرزند یک خانواده‌ی ثروتمند بود.باکونون جوان در مدارس وابسته به کلیسا تحصیل کرد،دانش‌آموز خوبی بود و بیش از هر چیز به مراسم مذهبی علاقه‌مند بود.

در ۱۹۱۱ لایونل بوید جانسون چنان اندیشه‌های جاه‌طلبانه‌ای در سر داشت که تنها با قایقی یک‌دکله به نام دمپایی بانو عازم سفر دریایی از توباگو به لندن شد.هدفش ادامه تحصیل بود.در مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن ثبت‌نام کرد.جنگ جهانی اول تحصیلاتش را نیمه‌کاره گذاشت.او وارد پیاده نظام شد و با افتخار جنگید.در دومین عملیات ایپر با گاز مسموم شد.دو سال در بیمارستان بود و بعد مرخص شد.

این‌بار به قصد وطن،به قصد توباگو،تنها با دمپایی بانو راهی شد.فقط هشتاد مایل با وطن فاصله داشت که یک زیردریایی آلمانی قایقش را متوقف کرد و آن را جستجو کرد.سربازان آلمانی او را زندانی و از قایق کوچکش برای تمرین نشانه‌گیری استفاده کردند.زیردریایی هنوز روی آب بود که ناوشکن انگلیسی ریـوِن آن را تصرف کرد.

جانسون خواسته یا ناخواسته سال‌ها به سفرهایش ادامه داد تا اینکه در ۱۹۲۲ برای فرار از تندباد به پورتوپرنس هائیتی پناه برد.کشوری که در آن زمان نیروی‌دریایی ایالات‌متحده آن را اشغال کرده بود.آنجا با یک سرباز فراری باهوش،خودآموخته و ایده‌آلیست نیروی دریایی به نام ارل مک‌کیب آشنا شد.مک‌کیب سرجوخه بود.تازه بودجه‌ی بازسازی گروهانش را دزدیده بود.به جانسون پانصد دلار پیشنهاد کرد تا او را به میامی ببرد.

آن دو نفر به قصد میامی راهی دریا شدند.

اما توفان کشتی را به سمت صخره‌های سن‌لورنزو برد.کشتی واژگون شد.جانسون و مک‌کیب لخت مادرزاد توانستند تا ساحل شنا کنند.

این که چگونه او باکونون نام گرفت بسیار ساده است.تلفظ جانسون در انگلیسی با لهجه‌ی جزیره‌ی سن‌لورنزو می‌شود باکونون.

تصادفا کمی بعد از آنکه جانسون،باکونون شد،قایق نجات کشتی درهم‌شکسته‌اش در ساحل پیدا شد.بعدها به قایق رنگ طلایی زدند و آن را تختخواب رئیس امور اجرایی جزیره کردند.افسانه‌ای هست که باکونون آن را ساخته و می‌گوید که وقتی پایان دنیا نزدیک شود،قایق دوباره بر آب روان خواهد شد.

+ نوشته شده در 16:35 توسط راوی.